شمارهٔ ۷۵
زحد گذشت و به غایت رسید و بی مر شدجفای اختر و قصد سپهر و جور فلک
جفا و جور جهان را یکی است میر و ملکبلا و قصد فلک را یکی است دیو و ملک
زمانه از همگان بر من است مستولیکه نزد او همه حق من است مستهلک
فغان از او که به صد سال گفت نتوانمبه صد هزار زبان از جفای او صد یک
فسانه شد همه احوال من به بود و نبودفساد گشت همه عمر من به لی و به لک
کدام طبع که ازمن در او نخاست حسدکدام سینه که از من در او نرست خسک
زغیر خویش به شایستگی پدید آیمبه وقت تجربه چون بر زنند زر به محک
چو آب از آتش و روز از شب و حق از باطلچو شادی از غم و نیک از بد و یقین از شک
از آنکه معتقد مرتضا و فاطمه امکه زین حصول درج باشد و خلاص درک
ز روزگار به دردم زدوستان محرومچو مرتضی زامامت چو فاطمه زفدک
زبس که بی نمکی کرد با من این ایامدر آب دیده گریان گداختم چو نمک
(سپهر پیر به من آن کند که اهل خردهزار عیب کنند ار چنان کند کودک)