گنج

مثلثات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۴ بیت
خلیلی الهدی انجی و اصلحولکن من هداه الله افلح
نصیحت نیکبختان گوش گیرندحکیمان پند درویشان پذیرند
گش اثهن دار اغت خاطر نرنزتکه ثخنی عاقلی ده بار اثنزت
من استضعفت لاتغلظ علیهمن استأسرت لاتکسر یدیه
چه نیکو گفت در پای شتر مورکه ای فربه مکن بر لاغران زور
که منعم بی‌مبر کول اثخ درویشکو انش می بنی دنبل مزش نیش
دع استنقاص من طال احترامهفقوس‌الدهر لم تبرح سهامه
جراحت بند باش ار می‌توانیتو را نیز ار بیندازد چه دانی
ببات ای دهر دُهن را تیر اری پشتنه هم شی  تیر انه کمان بو کش ای کشت
تأدب تستقم لاطف تقدمتواضع ترتفع لاتعل تندم
که دوران فلک بسیار بوده‌ستکه بخشودست و دیگر درربوده ست
نه کت تفسیر و فق خواند اتشی ابهشتبسم دی کسوری مند پیذه ببدشت
لیعف المهتدی عن سؤ من ضلولا یستهزکم من قائم زل
منم کافتادگان را بد نگفتمکه ترسیدم که روزی خود بیفتم
کمسکینی اوَست اُش حق تو بهریتمخن شزدم نواخند انکه بگریت
متی زرت الفتی غبا اجلکفلا تکثر حبیبک لا یملک
ز بسیار آمدن عزت بکاهدچو کم بینند خاطر بیش خواهد
عزیزی کت‌هن‌ اش هر دم مدو پشکه دیدر زز ملال آرد بش از بش
تبصر فی فقیر یشتهی الزادولا تحسد غنیا قدره زاد
وگر گویند آن جاه و محل بینتو پای روستایی در وحل بین
و چه ترش روی  شنه کت برغ خوان نیتزان مسکی خبر هن کش خه نان نی
تلقفت الشوا و البقل بعدهسل الجوعان کیف الخبز وحده
بپرس آن را که جسم از فاقه خونستکه قدر نعمت او داند که چونست
غرش نان هاجه از حلوا نپرستنن تی گلشکر هن غت بگرست
افق یا من تلهی حول منقلعن الحطاب فی واد عقنقل
فقیر از بهر نان بر در دعاخوانتو می‌تندی که مرغم نیست بر خوان
چه دُند اُی کش سه پخ خورده‌ست و تفته‌ستکه مسکینی و سرما گسنه خفته‌ست
تحب المال لو احببت قدمتو ان خلفت محبوسا تندمت
منه گر عقل داری در تن و هوشاگر مردی ده و بخش و خور و پوش
نوا که بیفته از هنجار و رستهپشیمان بی که نم خو م توشه نسته
صرفت العمر فی تحصیل مالکتفکر یا معنی فی مالک
کسی از زرع دنیا خوشه برداشتکه چندی خورد و چندی توشه برداشت
که بپسندت که مو خوز غصه نکشمکه گردم کرد نخرم یا نبخشم
بهاء الوجه مع خبث النفوسکمصباح علی قبرالمجوسی
به گور گبر ماند زاهد زوردرون مردار و بیرون مشک و کافور
که صوفی نادُنه کنْد اش جمَه کوواگور جو منت کش در به از تو
متی عاشرت محلوقی العوارضاذا قالوا لک اکفر لاتعارض
مرو با ژنده‌پوشان شام و شبگیرچو رفتی در بغل نه دست تدبیر
چنان تزدم دوت کت چون خو واکندکه پاکش خرْد دیگ تی چه  واکند
وجد یا صاح و اکفف من ملامهلعل القوم فیهم ذو کرامه
مگو در نفس درویشان هنر نیستکه گرد مردیست هم زیشان به در نیست
کاحسان بکنه وا هر  وی اصولیشنه میان  هم بجت صاحب قبولی
نعما قال خیاط بموصلبمأجور له قدر ففصل
سخن سهل است بر طرف زبان گفتنگه کن کاین سخن هر جا توان گفت؟
غر  از مو میشنه واهر کس مگی رازکجمغی می‌بری خهتر  هذ انداز
خفی السر لاتودع خلیلکحذارا منه ان ینسی جمیلک
مگو با دوست می‌گویم چه باکستکه گر دشمن شود بیم هلاکست
تو از دشمن بترسی غافل از دوستکه غت دشمن ببوت ات بسپنت پوست
یقول الراجز ابنی لا تلاعباذا لم تحتمل بطش الملاعب
چه خوش گفت آن پسر با یار طنازتو در نی بسته‌ای آتش مینداز
کذک می دی کش ایرو ا جونی گفتمزم تس کت قلاشی نتون اشنفت
ان استحسنت هذا القول بعدیقل اللهم نور قبر سعدی
چه باشد گر ز رحمت پارساییکند در کار درویشی دعایی
کخیرت بو ازی ثخنی کت اشنفتبگی رحمت و سعدی باکش ای گفت