گنج

غزل شمارهٔ ۷

مقصود عاشقان دو عالم لقای توستمطلوب طالبان به حقیقت رضای توست
هر جا که شهریاری و سلطان و سروریستمحکوم حکم و حلقه به گوش گدای توست
بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیکشهری تمام غلغله و ماجرای توست
هر جا که پادشاهی و صدری و سروریستموقوف آستان در کبریای توست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزندقومی هوای عُقْبیٰ و ما را هوای توست
هر جا سریست خستهٔ شمشیر عشق توهر جا دلیست بستهٔ مهر و وفای توست
کس را بقای دائم و عهد قدیم نیستجاوید پادشاهی و دائم بقای توست
گر می‌کشی به لطف وگر می‌کشی به قهرما راضییم هرچه بود رای رای توست
امید هر کسی به نیازی و حاجتی استامید ما به رحمت بی‌منتهای توست
هر کس امیدوار به اعمال خویشتنسعدی امیدوار به لطف و عطای توست