غزل شمارهٔ ۶۰
هر روز باد میبرد از بوستان گلیمجروح میکند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگاربر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کندهمچون کبوترش بدراند به چنگلی
ای دوست دل منه که در این تنگنای خاکناممکن است عافیتی بیتزلزلی
روییست ماه پیکر و موییست مشکبویهر لالهای که میدمد از خاک و سنبلی
بالای خاک هیچ عمارت نکردهاندکز وی به دیر زود نباشد تحولی
مکروه طلعتیست جهان فریبناکهر بامداد کرده به شوخی تجملی
دی بوستان خرم و صحرای لالهزاروز بانگ مرغ در چمن افتاده غلغلی
و امروز خارهای مغیلان کشیده تیغگویی که خود نبود در این بوستان گلی
دنیا پلیست بر گذر راه آخرتاهل تمیز خانه نگیرند بر پلی
سعدی گر آسمان به شکر پرورد تو راچون میکشد به زهر ندارد تفضلی