غزل شمارهٔ ۵
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناختکه سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
دو دوست یک نفس از عمر برنیاسودندکه آسمان به سر وقتشان دو اسبه نتاخت
چو دل به قهر بباید گسست و مهر بریدخنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت
جماعتی که بپرداختند از ما دلدل از محبت ایشان نمیتوان پرداخت
به روی همنفسان برگ عیش ساخته بودبر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت
نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلقکه بی وفایی دوران آسمان بشناخت
گرت چو چنگ به بر در کشد زمانهٔ دونبس اعتماد مکن کآنگهت زند که نواخت