غزل شمارهٔ ۳۸
ای روبهک! چرا ننشینی به جای خویش؟با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخردبا نفس خود کند به مراد و هوای خویش
از دست دیگران چه شکایت کند کسی؟سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
دزد از جفای شحنه چه فریاد میکند؟گو گردنت نمیزند، الا جفای خویش
خونت برای قالی سلطان بریختندابله! چرا نخفتی بر بوریای خویش؟
گر هر دو دیده، هیچ نبیند به اتفاقبهتر ز دیدهای که نبیند خطای خویش
چاه است و راه و دیدهٔ بینا و آفتابتا آدمی نگاه کند پیشِ پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه میرودبگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
با دیگران بگوی که ظالم به چه فتادتا چاه دیگران نکنند از برای خویش
گر گوش دل به گفتهٔ سعدی کند کسیاول رضای حق طلبد پس رضای خویش