غزل شمارهٔ ۳۴
گناه کردن پنهان به از عبادت فاشاگر خدای پرستی هواپرست مباش
به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکنکه دوستان خدا ممکناند در اوباش
بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانندکه ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
به چشم کوته اغیار در نمیآیندمثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منتقفا خورند و نجویند با کسی پرخاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزندنه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش
دل از محبت دنیا و آخرت خالیکه ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش
به نیکمردی در حضرت خدای، قبولمیان خلق به رندی و لاابالی فاش
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنندکه از میان تهی بانگ میکند خشخاش
کمال نفس خردمند نیکبخت آن استکه سر گران نکند بر قلندر قلاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیستنظر به حسن معاد است نی به حسن معاش
اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندیتو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیستکمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش
وز آنچه فیض خداوند بر تو میپاشدتو نیز در قدم بندگان او میپاش
چو دور دور تو باشد مراد خلق بدهچو دست دست تو باشد درون کس مخراش
نه صورتیست مزخرف عبارت سعدیچنانکه بر در گرمابه میکند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مرواریدفرو گذاشته بر روی شاهد جماش