غزل شمارهٔ ۲۷
بسیار سالها به سر خاک ما رودکاین آب چشمه آید و باد صبا رود
این پنج روزه مهلت ایام، آدمیبر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟
ای دوست بر جنازهٔ دشمن چو بگذریشادی مکن که با تو همین ماجرا رود
دامن کشان که میرود امروز بر زمینفردا غبار کالبدش در هوا رود
خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشممانند سرمهدان که در او توتیا رود
دنیا حریف سفله و معشوق بی وفاستچون میرود هر آینه بگذار تا رود
این است حال تن که تو بینی به زیر خاکتا جان نازنین که بر آید کجا رود
بر سایبان حسن عمل اعتماد نیستسعدی مگر به سایهٔ لطف خدا رود
یارب مگیر بندهٔ مسکین و دست گیرکز تو کرم برآید و بر ما خطا رود