گنج

غزل شمارهٔ ۱۹

صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییتبر در آسمان زنم، حلقهٔ آشناییت
سر به سریر سلطنت، بنده فرو نیاوردگر به توانگری رسد، نوبتی از گداییت
پرده اگر برافکنی، وه که چه فتنه‌ها رودچون پس پرده می‌رود این همه دلرباییت
گوشهٔ چشم مرحمت بر صف عاشقان فکنتا شب رهروان شود، روز به روشناییت
خلق جزای بد عمل، بر در کبریای توعرضه همی دهند و ما، قصهٔ بی‌نواییت
سر ننهند بندگان، بر خط پادشاه اگرسر ننهد به بندگی، بر خط پادشاییت
وقتی اگر برانیم، بندهٔ دوزخم بکنکآتش آن فرو کشد، گریه‌ام از جداییت
راه تو نیست سعدیا، کم‌زنی و مجردیتا به خیال در بود، پیری و پارساییت