غزل شمارهٔ ۱۵
هر که هر بامداد پیش کسیستهر شبانگاه در سرش هوسیست
دل منه بر وفای صحبت اوکآنچنان را حریف چون تو بسیست
مهربانی و دوستی ورزدتا تو را مکنتی و دسترسیست
گوید اندر جهان تویی امروزگر مرا مونسی و همنفسیست
باز با دیگری همین گویدکاین جهان بی تو بر دلم قفسیست
همچو زنبور در به در پویانهر کجا طعمهای بود مگسیست
همه دعوی و فارغ از معنیراست گویی میان تهی جرسیست
پیش آن ذم این کند که خریستنزد این عیب آن کند که خسیست
هر کجا بینی این چنین کس راالتفاتش مکن که هیچ کسیست