قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - پند و اندرز
به نوبتاند ملوک اندرین سپنج سرایکنون که نوبتِ تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام؟ اندک اندک بخشکه بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سرِ این مُلک سروران بودندچو دورِ عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانیکه دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درمبهجورستانانِ زربهزینتدهبنایخانهکنان اند و بامِقصراندای
به عاقبت خبر آمد که مُرد ظالم و ماندبه سیمِ سوختگان زرنگارکرده سرای
بُخورِ مجلسش از نالههای دودآمیزعقیقِ زیورش از دیدههای خونپالای
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموسبلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای؟
دو خصلتاند نگهبانِ مُلک و یاورِ دینبه گوشِ جانِ تو پندارم این دو گفت خدای
یکی که گردنِ زورآوران به قهر بزندوم که از درِ بیچارگان به لطف درآی
به تیغ و طعنه گرفتند جنگجویان مُلکتو بَرّ و بحر گرفتی به عدل و همت و رای
چو همت است چه حاجت به گرزِ مغفرکوبچو دولت است چه حاجت به تیرِ جوشنخای
به چشمِ عقلِ من این خَلق پادشاهان اندکه سایه بر سرِ ایشان فکندهای چو همای
سماعِ مجلست آوازِ ذکر و قرآن استنه بانگِ مطرب و آوای چنگ و نالهی نای
عمل بیار که رختِ سرای آخرت استنه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای
کفِ نیاز به حق برگشای و همت بندکه دستِ فتنه ببندد خدای کارگشای
بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل استکه مار دست ندارد ز قتلِ مارافسای
هر آن کست که به آزارِ خلق فرمایدعدوی مملکت است او به کشتنش فرمای
به کامهی دلِ دشمن نشیند آن مغرورکه بشنود سخنِ دشمنانِ دوستنمای
اگر توقعِ بخشایشِ خدایت هستبه چشمِ عفو و کرم بر شکستگان بخشای
دیارِ مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجویدلی به دست کُن و زنگِ خاطری بزدای
گرت به سایه در آسایشی به خلق رسدبهشت بردی و در سایهی خدای آسای
نگویمت چو زبانآورانِ رنگآسایکه ابرِ مشکفشانی و بحرِ گوهرزای
نکاهد آنچه نبشتهست عمر و نفزایدپس این چه فایده گفتن که تا به حشر بپای
مزیدِ رفعتِ دنیا و آخرت طلبیبه عدل و عفو و کرم کوش و در صلاح افزای
به روزِ حشر که فعلِ بدان و نیکان راجزا دهند به مکیالِ نیکوبدپیمای
جریدهی گنهت عفو باد و توبه قبولسپیدنامه و خوشدل به عفو بار خدای
به طعنهای زده باد آنکه بر تو بد خواهدکه بارِ دیگرش از سینه برنیاید وای