قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگر
این منتی بر اهل زمین بود از آسمانوین رحمت خدای جهان بود بر جهان
تا گرد نان روی زمین منزجر شدندگردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان
اقصای بر و بحر به تأیید عدل اوآمد به تیغ حادثه دربارهٔ امان
بوی چمن برآمد و برف جبل گداختگل با شکفتن آمد و بلبل به بوستان
آن دور شد که ناخن درنده تیز بودو آن روزگار رفت که گرگی کند شبان
بر بقعهای که چشم ارادت کند خدایفرماندهی گمارد بر خلق مهربان
شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهداز قیروان سپاه کشد تا به قیروان
گر تاختن به لشکر سیاره آورداز هم بیوفتند ثریا و فرقدان
سلطان روم و روس به منت دهد خراجچیپال هند و سند به گردن کشد قلان
ملکی بدین مسافت و حکمی برین نسقننوشتهاند در همه شهنامه داستان
ای پادشاه مشرق و مغرب به اتفاقبل کمترینه بندهٔ تو پادشه نشان
حق را به روزگار تو بر خلق منتیستکاندر حساب عقل نیاید شمار آن
در روی دشمنان تو تیری بیوفتادکز هیبت تو پشت بدادند چون کمان
هر که به بندگیت کمر بست تاج یافتبنهاد مدعی سر و بر سر نهاد جان
با شیر پنجه کردن روبه نه رای بودباطل خیال بست و خلاف آمدش گمان
سر بر سنان نیزه نکردیش روزگارگر سر به بندگی بنهادی بر آستان
گنجشک را که دانهٔ روزی تمام شداز پیش باز، باز نیاید به آشیان
نفس درنده، پند خردمند نشنودبگذار تا درشت بیوبارد استخوان
گردون سنان قهر به باطل نمیزندالا کسی که خود بزند سینه بر سنان
اقبال نانهاده به کوشش نمیدهندبر بام آسمان نتوان شد به نردبان
بخت بلند باید و پس کتف زورمندبیشرطه خاک بر سر ملاح و بادبان
ای پادشاه روی زمین دور از آن تستاندیشه کن تقلب دوران آسمان
بیخی نشان که دولت باقیت بردهدکاین باغ عمر گاه بهارست و گه خزان
هر نوبتی نظر به یکی میکند سپهرهر مدتی زمین به یکی میدهد زمان
چون کام جاودان متصور نمیشودخرم تنی که زنده کند نام جاودان
نادان که بخل میکند و گنج مینهدمزدور دشمنست تو بر دوستان فشان
یارب تو هرچه رای صوابست و فعل خیراندر دل وی افکن و بر دست وی بران
آهوی طبع بنده چنین مشک میدهدکز پارس میبرند به تاتارش ارمغان
بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفتمردم نمیبرند که خود میرود روان
سعدی دلاوری و زبانآوری مکنتا عیب نشمرند بزرگان خردهدان
گر در عراق نقد تو را بر محک زنندبسیار زر که مس به درآید ز امتحان
لیکن به حکم آنکه خداوند معرفتداند که بوی خوش نتوان داشتن نهان
گر چون بنفشه سر به سخن برنمیکنمفکر از دلم چو لاله به در میکند زبان
چون غنچه عاقبت لبم از یکدگر برفتتا چون شکوفه پر زر سرخم کنی دهان
یارب دعای پیر و جوانت رفیق بادتا آن زمان که پیر شوی دولتت جوان
دست ملوک، لازم فتراک دولتتچون پای در رکاب کنی بخت هم عنان
در اهتمام صاحب صدر بزرگوارفرمانروای عالم و علامهٔ جهان
اکفی الکفاة روی زمین شمس ملک و دینجانب نگاهدار خدای و خدایگان
صدر جهان و صاحب صاحبقران که هستقدر مهان روی زمین پیش او مهان
گر مقتضی نحو نبودی نگفتمیبا بحر کف او خبر کان و اسم کان
نظم مدیح او نه به اندازهٔ منستلیکن رواست نظم لالی به ریسمان
ای آفتاب ملک، بسی روزها بتابوی سایهٔ خدای بسی سالها بمان
خالی مباد گلشن خضرای مجلستز آواز بلبلان غزلگوی مدحخوان
تا بر درت به رسم بشارت همی زننددشمن به چوب تا چو دهل میکند فغان