گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ردیدم۷ بیت
جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدمبه مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
مگر که مرد وفادار از جهان گم شدوفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم
ز من مپرس که آخر چه دیدی از دورانهر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم
بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشیدنبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم
که ای به دولت ده روز گشته مستظهرمباش غره که از تو بزرگتر دیدم
کسی که تاج زرش بود در صباح به سرنماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدیکه زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم