گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - پند و موعظه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۳۴ بیت
توانگری نه به مال است پیش اهل کمالکه مال تا لب گور است و بعد از آن اَعمال
من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویمتو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
محل قابل و آنگه نصیحت قائلچو گوش هوش نباشد چه سود حُسنِ مَقال؟
به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخصکه هست صورت دیوار را همین تمثال
نصیحت همه عالم چو باد در قفس استبه گوش مردم نادان، چو آب در غربال
دل ای حکیم در این مَعبر هَلاک مبندکه اعتماد نکردند بر جهان، عُقّال
مکن به چشم ارادت نگاه در دنیاکه پشت مار به نقش است و زهر او قَتّال
نه آفتابِ وجودِ ضعیفِ انسان راکه آفتابِ فلک را ضرورت است زوال
چنان به لطف همی پرورَد که مرواریددگر به قهر چنان خرد می‌کند که سُفال
برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادببه راستی که به بازی برفت چندین سال
کنون که رغبت خیر است زورِ طاعت نیستدریغ، زور جوانی که صرف شد به محال
زمان توبه و عذر است و وقت بیداریکه پنج روز دگر می‌رود به اِسْتِعجال
کنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفْسکه دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال
چنان شدم که به انگشت می‌نمایندمنماز شام که بر بام می‌روم چو هلال
وصال حضرت جان‌آفرین مبارک بادکه دیر و زود فراق اوفتد در این اَوصال
به زیر بار گنه، گام برنمی‌گیرمکه زیر بار به آهستگی رود حَمّال
چنین گذشت که دیگر امید خیر نماندمگر به عفوِ خداوندِ مُنْعِمُ متعال
بزرگوار خدایا به حق مردانیکه عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال
مبارزان طریقت که نفْس بشکستندبه زور بازوی تقویٰ و لِلْحُروبِ رِجال
یُقَدِّسونَ لَهُ بِالْخَفِيِّ وَ الْإِعلانیُسَبِّحونَ لَهُ بِالْغُدُوِّ وَ الآصال
مراد نفس ندادند از این سرای غرورکه صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال
قفا خورند و ملامت برند و خوش باشندشب فراق به امید بامداد وصال
به سِرّ سینهٔ این دوستان عَلَی‌التَّفصیلکه دست گیری و رحمت کنی عَلَی‌الْإِجمال
رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانمبه جز محبت مردان مستقیم احوال
مرا به صحبت نیکان امیدْ بسیار استکه مایه‌داران رحمت کنند بر بَطّال
بوَد که صدرنشینانِ بارگاهِ قبولنظر کنند به بیچارگان صَفِّ نِعال
توقع است به اِنعام دائم‌ُالْمعروفز بهر آنکه نه امروز می‌کند إِفْضال
همیشه در کرمش بوده‌ایم و در نِعَمَشاز آستانِ مُربِّی کجا روند اطفال؟
سؤال نیست مگر بر خزائن کرمشسؤال نیز چه حاجت؟ که عالِم است به حال
من آن ظَلومِ جَهولم که اوّلم گفتیچه خواهی از ضُعفا ای کریم و از جُهّال؟
مرا تحمل باری چگونه دست دهد؟که آسمان و زمین برنتافتند و جِبال
ثنای عزّت حضرت نمی‌توانم گفتکه ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال
خِتام عمر خدایا به فضل و رحمت خویشبه خیر کن؛ که همین است غایةُالآمال
بر آستان عبادت وقوف کن سعدیکه وهم منقطع است از سُرادِقات جَلال