گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ا۸۷ بیت
شکر و سپاس و منت و عزت خدای راپروردگار خلق و خداوند کبریا
دادار غیب‌دان و نگهدار آسمانرَزّاق بنده‌پرور و خَلّاقِ رهنما
اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیشیکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدففرزند آدم از گِل و برگ گُل از گیا
سُبْحانَ مَن یُمیتُ وَ یُحْیي و لا إِلٰهإِلّا هُوَ الّذي خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّما
باری، ز سنگ، چشمهٔ آب آوَرَد پدیدباری از آب چشمه کند سنگ در شِتا
گاهی به صُنْعِ ماشِطه، بر روی خوبِ روزگلگونهٔ شفق کند و سرمهٔ دَجا
دریای لطف اوست و گر نه سحاب کیست؟تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
أَنْشَأْتَنا بِلُطْفِکَ یا صانِعَ الْوُجودفَاغْفِر لَنا بِفَضْلِکَ یا سامِعَ الدُّعا
ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوشاصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا
شب‌های دوستان تو را أَنْعَمَ ‌الصَّباحوآن شب که بی تو روز کنند أَظْلَمَ الْمَسا
یاد تو روح‌پرور و وصف تو دلفریبنام تو غم‌زدای و کلام تو دلربا
بی‌سکهٔ قبول تو، ضربِ عمل، دَغَلبی‌خاتَم رضای تو، سعیِ أَمَل هَبا
جایی که تیغ قهر برآرد مهابتتویران کند به سیل عَرِم، جَنَّتِ سَبا
شاهان بر آستان جلالت نهاده سرگردنکشان مُطاوِع و کیخسروان گدا
گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهیکس را مجال آن نه که «آن چون و این چرا؟»
در کمترینِ صُنْع تو مدهوش مانده‌ایمما خود کجا و وصف خداوندِ آن کجا؟
خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسدتا در بِحارِ وصفِ جَلالَت کند شنا؟
گاهی سَموم قهر تو، هم‌دست با خزانگاهی نسیم لطف تو، همراه با صبا
خواهندگان درگه بخشایش تو اندسلطانِ در سُرادِق و درویشِ در عبا
آن دست بر تضرع و این روی بر زمینآن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا
مردان راهت از نظر خلق در حجابشب در لباس معرفت و روز در قبا
فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیربرگشته دولتی که فرامش کند تو را
چندین هزار سکهٔ پیغمبری زدهاول به نام آدم و آخر به مصطفی
الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیلرأیش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی
در نَعْتِ او زبان فصاحت که را رسد؟خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سُها؟
دانی که در بیانِ «إذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت»معنی چه گفته‌اند بزرگان پارسا؟
یعنی وجود خواجه سر از خاک بر کندخورشید و ماه را نبود آن زمان ضِیا
ای برترین مقام ملائک بر آسمانبا منصب تو زیرترین پایهٔ علا
شعر آورم به حضرت عالیت زینهاربا وحی آسمان چه زند سِحْرِ مُفْتریٰ؟
یارب به دست او که قمر زآن دو نیم شدتسبیح گفت در کفِ میمونِ او، حَصا
کافتادگان شهوتِ نَفْسیم، دست گیرأَرْفِقْ بِمَنْ تَجاوَزَ وَ اغْفِرْ لِمَن عَصا
تریاق در دهان رسول آفریده حقصدیق را چه غم بود از زهر جانگزا؟
ای یارِ غارِ سَیِّد و صِدّیقِ نامورمجموعهٔ فضائل و گنجینهٔ صفا
مردان قدم به صحبت یاران نهاده‌اندلیکن نه همچنان که تو در کام اژدها
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کندتا در سَبیلِ دوست به پایان برد وفا
دیگر عُمَر که لایق پیغمبری بدیگر خواجهٔ رُسُل نَبُدی ختم انبیا
سالار خیلِ خانهٔ دین، صاحبِ رسولسردفتر خدایْ‌پرستانِ بی‌ریا
دیوی که خلق عالمش از دستْ عاجزندعاجز در آن که چون شود از دست وی رها؟
دیگر جمال سیرت عثمان که بر نکرددر پیش روی دشمن قاتل سر از حیا
آن شرط مهربانی و تحقیق دوستیستکز بهر دوستان بری از دشمنان جفا
خاصان حق همیشه بَلیَّت کشیده‌اندهم بیشتر عنایت و هم بیشتر عَنا
کس را چه زور و زَهره که وصف علی کند؟جَبّار در مَناقِب او گفته «هَلْ أَتیٰ»
زورآزمایِ قلعهٔ خیبر که بندِ اودر یکدگر شکست به بازوی لا فَتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بودتا پیش دشمنان ندهد پشت بر غَزا
شیر خدای و صَفدرِ میدان و بَحْرِ جُودجانبخش در نماز و جهانسوز در وَغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفتلشکر کَشِ فُتُوّت و سردار اَتْقیا
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دستماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیر است در جهانوینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمهیارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوییارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرستای نام اعظمت درِ گنجینهٔ شِفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اندما را بس است رحمت و فضل تو مُتَّکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایمو امید بسته از کرمت عفو ما مَضیٰ
چشمِ گناهکار بود بر خطای خویشما را ز غایت کرمت چشم در عَطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوشروزی که رازها فِتَد از پرده برملا
همواره از تو لطف و خداوندی آمده‌ستوز ما چنان که در خور ما، فعلِ ناسزا
عدل است اگر عقوبت ما بی‌گنه کنیلطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا
گر تقویت کنی ز مَلَک بگذرد بشرور تربیت کنی به ثریا رسد ثَریٰ
دل‌های دوستان تو خون می‌شود ز خوفباز از کمال لطف تو دل می‌دهد رجا
یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویشکآن را که رد کنی نبود هیچ مُلْتَجا
ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کسإِلّا إِلَیکَ حاجت درماندگان، فَلا
ما بندگان حاجتمندیم و تو کریمحاجت همیشه پیش کریمان بود روا
کردی تو آنچه شرط خداوندیِ تو بودما در خور تو هیچ نکردیم؛ رَبَّنا
سهل است اگر به چشم عنایت نظر کنیاصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا؟
اولیٰ‌تر آن که هم تو بگیری به لطف خویشدستی، و گر نه هیچ نیاید ز دست ما
کاری به منتها نرسانیده در طلببردیم روزگار گرامی به منتها
فی‌الجمله دست‌های تهی بر تو داشتیمخود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا
یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظرواخجلتاه اگر به عقوبت دهی جزا
ای یار جَهد کن که چو مردان قدم زنیور پای بسته‌ای به دعا، دست برگشا
پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسدبالای هر سری قلمی رفته از قضا
کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیستآن بی‌بصر بود که کند تکیه بر عصا
تا روز اولت چه نبشته‌ست بر جبینزیرا که در اَزَل، سُعَدااَند و أَشْقیا
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغگوید بِکُش که مالِ سَبیل است و جان‌فدا
ما را به نوشداروی دشمن امید نیستوز دست دوست گر همه زهر است مرحبا
ای پایْ بستِ عمر تو، بر رهگذار سیلچندین اَمَل چه پیش نهی، مرگ در قفا؟
در کوه و دشت هر سَبُعی صوفیی بدیگر هیچ سودمند بُدی صُوفِ بی‌صفا
پهلویِ تن ضعیف کند، پشتِ دل، قویصیدی که در ریاضِ ریاضت، کند چَرا
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیستفرعون کامران به و ایوب مبتلا
امثال ما به سختی و تنگی نمرده‌اندما خود چه لایقیم به تشریف اولیا؟
غم نیست زخم خوردهٔ راه خدایْ رادردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا
مابین آسمان و زمین، جای عیش نیستیک دانه چون جهد ز میانِ دو آسیا؟
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختیاکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توستآن اختیار کن که توان دیدنش لِقا
تا هیچ دانه‌ای نفشانی به جز کرمتا هیچ توشه‌ای نستانی به جز تَقیٰ
گویی کدام سنگدل این پند نشنود؟بر کوه خوان که باز به گوش آیدت صَدا
نااهل را نصیحت سعدی چنان که هستگفتیم اگر به سرمه تفاوت کند عَمیٰ