شمارهٔ ۳۸
تا چه آید بر من از حمدان منوز بلای کیر من بر جان من
چند سرگردانی مردم دهداین کل ِ یک چشم سرگردان من؟
گه گریبانم بدرّد قحبهایگاه کنگی بشکند دندان من
درد بیدرمانم از حد در گذشتغافل است از درد بیدرمان من
گوئی آن گلبرگ خندان آوردرحمتی بر دیدهٔ گریان من
گه ببینم این ِ خود در آن ِ اودولت این باشد که گردد آن ِ من
روز حسرت میگذارم، تا شبیگنبدش را تر کند باران من
دو عنابی در میان پای اوسهمگن باشد به بادنجان من
روز و شب دستان عشقش میزنموان دو دستی فارغ از دستان من
هر چه خواهد، هرچه گوید، گو بگواز بدی ّ و نیکویی در شأن من
جز متاع خویشتن نتوان فروختاین بضاعت بود در انبان من