گنج

حکایت شمارهٔ ۶

۳ بیت

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویشچو دیدش پلنگ‌افکن و پیل‌تن
گر از عهد خردیت یاد آمدیکه بیچاره بودی در آغوش من،
نکردی در این‌روز بر من جفاکه تو شیرمردی و من پیرزن