حکایت شمارهٔ ۴
یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ هلاک.
نه لقمهای که مصوّر شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
باری، به نصیحتش گفتند: از این خیالِ مُحال تجنّب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری، اسیرند و پای در زنجیر.
بنالید و گفت:
شرطِ مودّت نباشد به اندیشهٔ جان، دل از مهرِ جانان برگرفتن.
متعلّقان را که نظر در کارِ او بود و شفقت به روزگارِ او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
آوردهاند که مر آن پادشهزاده که مملوحِ نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سرِ این میدان مداومت مینماید، خوشطبع و شیرینزبان و سخنهایِ لطیف میگوید و نکتههایِ بَدیع از او میشنوند و چنین معلوم همیشود که دلآشفته است و شوری در سر دارد.
پسر دانست که دلآویختهٔ اوست و این گردِ بلا انگیختهٔ او؛ مَرکب به جانبِ او راند. چون دید که نزدیکِ او عزم دارد، بگریست و گفت:
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی؟ در قَعرِ بَحرِ مودّت چنان غریق بود، که مجال نفس نداشت.
گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقهٔ درویشانم بلکه حلقه به گوشِ ایشانم؟
آن گه به قوّتِ استیناسِ محبوب از میانِ تلاطمِ امواج محبّت سر برآورد و گفت:
این بگفت و نعرهای زد و جان به حقّ تسلیم کرد.