حکایت شمارهٔ ۲۰
قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان:
شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد. برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده. دشنام بیتحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بیحرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود:
در بلاد عرب گویند «ضَربُ الحَبیبِ زَبیبُ»
همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید.
این بگفت و به مسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی. زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفتهاند:
الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است مصلحتی که بینند و اعلام نکنند، نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی.
قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مسئله بیجواب ولیکن،
این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بیکران بریخت و گفتهاند هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.
فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر. از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی:
قاضی در این حالت که یکی از متعلقان در آمد و گفت: «چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفتهاند بلکه حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد». قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت:
مَلک را هم در آن شب آگهی دادند که «در مُلک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی؟» ملک گفتا: من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وی خوضی کردهاند. این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفتهاند:
شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بیخبر از مُلک هستی.
به لطف اندک اندک بیدار کردش که «خیز، آفتاب برآمد». قاضی دریافت که حال چیست. گفتا: «از کدام جانب برآمد؟» گفت: «از قبل مشرق». گفت: «الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم حدیث که: لایُغلَقُ علی العبادِ حتی تَطلَعَ الشمسُ مِن مَغربِها، استَغْفِرُکَ اللّهُمَّ و اَتوبُ الیکَ».
مَلک گفتا: «توبه در این حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند. فَلَم یَکُ یَنفَعُهُم ایمانُهُم لَمّا رَأَوا بَأسَنا».
«تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد، سبیل خلاص صورت نبندد». این بگفت و موکلان در وی آویختند. گفتا که «مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست». ملک بشنید و گفت: «این چیست؟» گفت:
ملک گفت: «این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی، ولیکن محال عقل است و خلاف شرع که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند». گفت: «ای خداوند جهان! پروردهٔ نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کردهام، دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم». ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت: