گنج

حکایت شمارهٔ ۹

۲ بیت

در عقدِ بَیْع سرایی مُتَرَدِّد بودم. جهودی گفت: آخر من از کدخدایانِ این محلّتم؛ وصفِ این خانه چنان که هست از من پرس. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: به جز آن که تو همسایهٔ منی!

خانه‌ای را که چون تو همسایه استده درم سیمِ بد عیار ارزد
لکن امّیدوار باید بودکه پس از مرگِ تو هزار ارزد