حکایت شمارهٔ ۲۸
درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشمِ همّتِ او شوکت و هیبت نمانده.
هر که بر خود درِ سؤال گشادتا بمیرد، نیازمند بوَد
آز بگذار و پادشاهی کنگردنِ بیطمع بلند بوَد
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اِجابتِ دعوت، سنّت است. دیگر روز مَلِک به عذرِ قدومش رفت. عابد از جای برجَست و در کنارش گرفت و تلطُّف کرد و ثَنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که: چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی، خلافِ عادت بود و دیگر ندیدیم. گفت نشنیدهای که گفتهاند:
هر که را بر سِماط بنشَستیواجب آمد، به خدمتش برخاست
گوش تواند که همه عمر وینشنوَد آوازِ دف و چنگ و نی
دیده شکیبد ز تماشایِ باغبی گل و نسرین به سر آرَد دِماغ
ور نبوَد بالشِ آکنده پَرخواب توان کرد، خَزَف زیرِ سَر
ور نبوَد دلبرِ همخوابه پیشدست توان کرد در آغوشِ خویش
وین شکمِ بیهنرِ پیچپیچصبر ندارد که بسازد به هیچ