گنج

حکایتِ شمارهٔ ۱۲

۲ بیت

خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.

نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مورکه بر فلک نشد از بی‌مرادی افغانش
عجب که دودِ دلِ خَلق جمع می‌نشودکه ابر گردد و سیلابِ دیده بارانش

در چنین سال، مُخَنَّثی، دور از دوستان، که سخن در وصفِ او ترکِ ادب است، خاصّه در حضرتِ بزرگان و به طریقِ اِهمال از آن در‌گذشتن هم نشاید که طایفه‌ای بر عجزِ گوینده حمل کنند. بر این دو بیت اقتصار کنیم که اندک، دلیلِ بسیاری باشد و مشتی نمودارِ خرواری:

گر تَتَر بُکشَد این مخنّث راتتری را دگر نباید کُشت
چند باشد چو جِسرِ بغدادشآب در زیر و آدمی در پشت

چنین شخصی -که یک طرف از نَعْتِ او شنیدی- در این سال نعمتی بیکران داشت، تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. گروهی درویشان از جورِ فاقه به طاقت رسیده بودند. آهنگِ دعوتِ او کردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم:

نخورَد شیر، نیم‌خوردهٔ سگور بمیرد به سختی اندر غار
تن به بیچارگی و گُرْسنگیبِنِه و دستْ پیشِ سِفله مدار
گر فریدون شود به نعمت و مُلکبی‌هنر را به هیچ‌کس مشمار
پرنیان و نَسیج بر نااهللاجورد و طلاست بر دیوار