گنج

حکایت شمارهٔ ۴۴

۶ بیت
پیرمردی لطیف در بغداددخترک را به کفشدوزی داد
مردکِ سنگدل چنان بگزیدلبِ دختر، که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدشپیش داماد رفت و پرسیدش
کای فرومایه، این چه دندان است؟چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !
به مِزاحت نگفتم این گفتارهَزْل بگذار و جِدّ از او بردار:
خویِ بد در طبیعتی که نشستندهد جز به وقتِ مرگ از دست