گنج

حکایت شمارهٔ ۴۱

۱۰ بیت
این حکایت شنو که در بغدادرایت و پرده را خلاف افتاد
رایت از گردِ راه و رنجِ رکابگفت با پرده از طریقِ عتاب:
من و تو هر دو خواجه‌تاشانیمبندهٔ بارگاهِ سلطانیم
من ز خدمت دمی نیاسودمگاه و بیگاه در سفر بودم
تو نه رنج آزموده‌ای نه حصارنه بیابان و باد و گرد و غبار
قدمِ من به سعی پیشتر استپس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟
تو برِ بندگان مه‌روییبا غلامانِ یاسمن بویی
من فتاده به دستِ شاگردانبه سفر پای‌بند و سرگردان
گفت: من سر بر آستان دارمنه چو تو سر بر آسمان دارم
هر که بیهوده گردن افرازدخویشتن را به گردن اندازد