گنج

حکایت شمارهٔ ۳۸

۳ بیت

فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمی‌کند، به حکمِ آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.

ترکِ دنیا به مردم آموزندخویشتن سیم و غَلّه اندوزند
عالِمی را که گفت باشد و بسهر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکندنه بگوید به خلق و خَود نکند

اَتَأمُروُنَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ؟

عالِم که کامرانی و تن‌پروری کنداو خویشتن گم است، که را رهبری کند؟

پدر گفت: ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن، همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و می‌گفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید. زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟! همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.

گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنوور نماند به گفتنش کردار
باطل است آنچه مدّعی گوید:«خفته را خفته کی کند بیدار»
مرد باید که گیرد اندر گوشور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاهبشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را
گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بودتا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت: آن گلیمِ خویش به در می‌برد ز موجوین جهد می‌کند که بگیرد غَریق را