گنج

حکایت شمارهٔ ۳۰

۲ بیت

یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقتِ ضبطِ آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد. گفت ای دوستان! مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بَزَهی بر من ننوشتند و راحتی به وجودِ من رسید. شما هم به کَرَم معذور دارید.

شکم زندانِ باد است ای خردمندندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هلکه باد اندر شکم بار است بر دل
حریفِ تُرُشرویِ ناسازگار،چو خواهد شدن، دست پیشش مدار