گنج

حکایت شمارهٔ ۲۸

۱ بیت

یکی را از ملوک مدّتِ عمر سپری شد؛ قایم‌مقامی نداشت؛ وصیّت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید، تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویضِ مملکت بدو کنند.

اتفاقاً اوّل کسی که در آمد، گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رُقْعه دوخته.

ارکانِ دولت و اَعیانِ حضرت وصیّتِ ملِک به جای آوردند و تسلیمِ مَفاتیحِ قِلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی مُلک راند تا بعضی امرایِ دولت، گردن از طاعتِ او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به مُنازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن.

فی‌الجمله، سپاه و رعیّت به هم بر آمدند و برخی طرفِ بلاد از قَبْضِ تصرُّفِ او به در رفت.

درویش از این واقعه خسته‌خاطر همی‌بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالتِ درویشی قَرین بود، از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش.

گفت: منّت خدای را، عَزَّ وَ جَلَّ، که گُلت از خار بر آمد و خار از پای به در آمد و بختِ بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی؛ اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً.

شکوفه، گاه شکفته است و گاه خوشیدهدرخت، وقت برهنه است و وقت پوشیده

گفت: ای یارِ عزیز! تَعزیتم کن که جای تهنیت نیست. آنگه که تو دیدی، غمِ نانی داشتم و امروز تشویشِ جهانی.

اگر دنیا نباشد، دردمندیموگر باشد، به مهرش پای‌بندیم
حجابی زین درون‌آشوب‌تر نیستکه رنجِ خاطر است، اَر هست و گر نیست
مَطَلب، گر توانگری خواهیجز قناعت که دولتیست هَنی
گر غنی زر به دامن افشاندتا نظر در ثوابِ او نکنی
کز بزرگان شنیده‌ام بسیار:صبرِ درویش به که بَذلِ غنی
اگر بریان کند بهرام، گورینه چون پایِ ملخ باشد ز موری