گنج

دیباچه

۱ بیت

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

مِنّت خدای را عَزَّ وَ جَلَّ که طاعتش موجبِ قُربَت است و به شُکر اندرش مَزیدِ نعمت. هر نفسی که فرو می‌رود مُمدِّ حیات است و چون بر می‌آید مُفَرِّحِ ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

از دست و زبان که برآیدکز عُهدهٔ شکرش به در‌آید؟

اِعمَلوا آلَ داودَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عبادیَ الشَّکور

بنده همان به که ز تقصیرِ خویشعُذر به درگاهِ خدای آورد
وَر نه سِزاوار خداوندی‌اشکس نتواند که به جای آورد

بارانِ رحمتِ بی‌حسابش همه را رسیده و خوانِ نعمتِ بی‌دَریغَش همه جا کشیده. پردهٔ ناموسِ بندگان به گناهِ فاحش نَدَرد و وظیفهٔ روزی به خطایِ مُنکَر، نَبُرَد.

ای کریمی که از خزانهٔ غیبگَبر و تَرسا وظیفه‌خور داری
دوستان را کجا کنی محروم؟تو که با دشمن این نظر داری

فرّاشِ بادِ صبا را گفته تا فرشِ زُمُرُّدی بِگُستَرد و دایهٔ ابرِ بهاری را فرموده تا بَناتِ نَبات در مَهدِ زمین بپرورد. درختان را به خَلعَتِ نوروزی، قبایِ سبزِ ورق در بر گرفته و اَطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ ربیع، کلاهِ شکوفه بر سر نهاده. عصارهٔ نالی به قدرت او شهدِ فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخلِ باسق گشته.

ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

در خبر است از سَرور کائنات و مَفْخَرِ موجودات و رحمتِ عالَمیان و صَفوتِ آدمیان و تتمهٔ دورِ زمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم،

شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریمقسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم
چه غم دیوارِ امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟چه باک از موجِ بحر آن را که باشد نوح، کَشتی‌بان؟
بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِحَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ

هر گاه که یکی از بندگان گنهکارِ پریشان‌روزگار، دست اِنابت به امید اِجابت به درگاه حق جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند باز اِعراض کند. بازش به تضرّع و زاری بخواند؛ حق سبحانه و تعالی فرماید:

«یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غَیری فَقد غَفَرتُ لَهُ»

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاریِ دعا و زاریِ بنده همی شرم دارم.

کَرَم بین و لطف خداوندْگارگُنه بنده کرده‌ست و او شرمسار

عاکفانِ کعبهٔ جلالش به تقصیرِ عبادت معترف که «ما عَبَدْناکَ حقّ عبادتِک» و واصفانِ حلیهٔ جمالش به تحیّر منسوب که «ما عَرَفناکَ حقَّ مَعرِفتِک».

گر کسی وصف او ز من پرسدبی‌دل از بی‌نشان چه گوید باز؟
عاشقان، کشتگان معشوقندبَر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جَیبِ مراقبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: «از این بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟» گفت: «به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت».

ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموزکآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی‌خبرانندکآن را که خبر شد، خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهموز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما همچنان در اوّلِ وصفِ تو مانده‌ایم

ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صِیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قَصْبُ الْجَیبِ حدیثش که همچون شکر می‌خورند و رُقعهٔ مُنشئاتش که چون کاغذ زر می‌برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد؛ بلکه خداوند جهان و قطب دایرهٔ زمان و قائم‌مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظِلُّ اللهِ تَعالیٰ في أَرضِهِ؛ رَبِّ ارْضَ عَنهُ و أَرْضِه، به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده، لاجرم کافّهٔ اَنام از خواص و عوام به محبت او گراییده‌اند که الناسُ عَلیٰ دینِ مُلُوکِهم.

زآن گه که تو را بر من مسکین نظر استآثارم از آفتاب مشهورتر است
گر خود همه عیب‌ها بدین بنده در استهر عیب که سلطان بپسندد، هنر است
گِلی خوش‌بوی در حمام روزیرسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که «مشکی یا عبیری؟که از بوی دلاویز تو مستم؟»
بگفتا: «من گِلی ناچیز بودمو لیکن مدّتی با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کردوگرنه من همان خاکم که هستم»

اللّهمَ مَتِّعِ المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِفْ جمیلَ حَسَناتِه و ارْفَعْ دَرَجةَ أَوِدّائه و وُلاتِه وَ دَمِّرْ عَلیٰ أَعْدائه و شُناتِه بما تُلِيَ في القرآنِ مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِنْ بَلَدَه و احْفَظْ وَلَدَه

لَقَد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سَعدُهوَ أَیَّدَهُ الْمَولیٰ بِأَلوِیَةِ النَّصرِ
کذلکَ یَنْشَأُ لینةٌ هو عِرقُهاو حُسنُ نباتِ الْأَرضِ من کَرمِ الْبَذرِ

ایزدِ تعالی و تقدّس، خطهٔ پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد.

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیستتا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاکمانند آستان درت مأمن رضا
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکربر ما و بر خدای جهان‌آفرین جزا
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارسچندان که خاک را بُوَد و باد را بقا

یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمرِ تلف‌ کرده تأسف می‌خوردم و سنگِ سراچهٔ دل به الماسِ آب‌ِ دیده می‌سُفتم و این بیت‌ها مناسبِ حالِ خود می‌گفتم:

هر دم از عمر می‌رود نفسیچون نگه می‌کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روز دریابی
خجل آن کس که رفت و کار نساختکوسِ رحلت زدند و بار نساخت
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیلباز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخترفت و منزل به دیگری پرداخت
وآن دگر پخت همچنین هوسیوین عمارت به سر نبرد کسی
یارِ ناپایدار، دوست مداردوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مُردخُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد
برگِ عیشی به گور خویش فرستکس نیارد ز پس، ز پیش فرست
عمر برف است و آفتابِ تموزاندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز
ای تهی‌دستْ رفته در بازارترسمت پُر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خویدوقت خرمنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی، مصلحت چنان دیدم که در نشیمنِ عزلت نشینم و دامنِ صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت‌های پریشان بشویم و مِن‌بعد پریشان نگویم.

زبان‌بریده به کنجی نشسته صُمٌّ بُکمْبه از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در در‌آمد. چندان که نشاطِ ملاعبت کرد و بساطِ مداعبت گسترد، جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم. رنجیده نگه کرد و گفت:

کنونت که امکان گفتار هستبگو ای برادر به لطف و خَوشی
که فردا چو پیک اجل در رسیدبه حکم ضرورت زبان در کَشی

کسی از متعلّقانِ مَنَش بر حَسَب واقعه مطلّع گردانید که «فلان عزم کرده است و نیّت جزم، که بقیَّتِ عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند. تو نیز اگر توانی سرِ خویش گیر و راه مُجانبت پیش». گفتا: «به عزّتِ عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادتِ مألوف و طریقِ معروف که آزردن دوستان جهل است و کفّارتِ یمین سهل و خِلافِ راه صواب است و نقص رای اولوالالباب؛ ذوالفِقار علی در نیام و زبان سعدی در کام».

زبان در دهان ای خردمند چیست؟کلیدِ درِ گنجِ صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسیکه جوهرفروش است یا پیله‌ور؟
اگر چه پیشِ خردمند خامُشی ادب استبه وقتِ مصلحت آن به، که در سخن کوشی
دو چیز طَیرهٔ عقل است، دم فرو بستنبه وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی

فی الجمله زبان از مکالمهٔ او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاورهٔ او گردانیدن مروّت ندانستم که یارْ موافق بود و ارادتْ صادق.

چو جنگ آوری با کسی بر ستیزکه از وی گزیرت بُوَد یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج‌کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولتِ بَرد آرمیده بود و ایام دولتِ وَردْ رسیده.

پیراهنِ برگ، بر درختانچون جامهٔ عیدِ نیک‌بختان
اوّلِ اردیبهشت‌ ماهِ جلالیبلبلْ گوینده بر منابرِ قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلیهمچو عرق بر عُذارِ شاهدِ غَضْبان

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاقِ مبیت افتاد، موضعی خوش و خرّم و درختان درهم. گفتی که خردهٔ مینا بر خاکش ریخته و عِقدِ ثریا از تارِکَش آویخته.

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسالدَوحةٌ سَجعُ طَیرِها موزون
آن پر از لاله‌های رنگارنگوین پر از میوه‌های گوناگون
باد در سایهٔ درختانشگسترانیده فرشِ بوقلمون

بامدادان که خاطرِ باز آمدن بر رایِ نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضَیْمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده. گفتم: «گل بُستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد» و حکما گفته‌اند: «هر چه نپاید دلبستگی را نشاید». گفتا: «طریق چیست»؟ گفتم: «برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران، کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردشِ زمانْ عَیش ربیعش را به طَیش خریف مبدَّل نکند».

به چه کار آیدت ز گل طبقی؟از گلستان من بِبَر ورقی
گل همین پنج روز و شَش باشدوین گلستان همیشه خوش باشد

حالی که من این بگفتم، دامنِ گل بریخت و در دامنم آویخت که «اَلْکریمُ إِذا وَعَدَ وَفا». فصلی در همان روزْ اتفاقِ بَیاض افتاد، در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسِّلان را بَلاغت بیفزاید. فی‌الجمله هنوز از گلِ بُستان بقیّتی موجود بود که «کتاب گلستان» تمام شد.

و تمام آن گه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاهِ جهان‌پناه، سایهٔ کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان، اَلمؤیِّدُ مِنَ السَّماء المنصورُ عَلَی الْأَعْداء، عَضُدُ الدَّولةِ الْقاهرة، سِراجُ الْمِلّةِ الْباهرةِ، جَمالُ الْأَنام، مَفخرُ الإِسلام، سَعدُ بنُ الاتابکِ الْاَعظم، شاهنشاه المعظم، مَولیٰ ملوکِ العربِ و العجم، سلطانُ الْبَرِّ وَ الْبَحر، وارثُ مُلْکِ سلیمان، مظفرالدین أَبی بکرِ بنِ سعدِ بنِ زنگی أَدامَ اللّهُ إِقبالَهُما و ضاعَفَ جَلالَهُما وَ جَعَلَ إِلیٰ کُلِّ خِیرٍ مَآلَهُما و به کرشمهٔ لطف خداوندی مطالعه فرماید.

گر التفات خداوندی‌اش بیارایدنگارخانهٔ چینی و نقش اَرتَنگی‌ست
امید هست که روی ملال در نکشداز این سخن که گلستان نه جای دلتنگی‌ست
علی الخصوص که دیباچهٔ همایونشبه نام سعدِ ابوبکرِ سعدِ بِنْ زنگی‌ست

دیگر عروسِ فکرِ من از بی جمالی سر بر نیارد و دیدهٔ یأس از پشتْ پایِ خجالت بر ندارد و در زمرهٔ صاحب‌دلان مُتَجَلِّی نشود مگر آن‌گه که مُتَحَلّي گردد به زیور قبول امیر کبیر، عالِم عادل، مؤیّد مظفّر منصور، ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت، کَهفُ الفقرا، مَلاذُ الغُرَبا، مُربِّی الفُضَلا، مُحِبُّ الأتقیا، افتخار آل فارس، یَمینُ الْمُلْک، مَلِکُ الْخَواص، فَخرُ الدّولةِ وَ الدّین، غیاثُ الْإِسلامِ و المسلمین، عُمْدةُ الْمُلوکِ و السَّلاطین، ابوبکرِ بنِ أَبي نَصر، أَطالَ اللّهُ عُمرَهُ و أَجَلَّ قَدرَهُ و شَرَحَ صَدرَهُ و ضاعَفَ أَجْرَهُ که ممدوحِ اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق.

هر که در سایهٔ عنایت اوستگنهش طاعت است و دشمن، دوست

به هر یک از سایر بندگان حواشی، خدمتی مُتِعَیِّن است که اگر در ادای برخی از آن تهاوُن و تکاسُل روا دارند در معرضِ خطاب آیند و در محلِّ عتاب، مگر بر این طایفهٔ درویشان که شکرِ نعمت بزرگان واجب است و ذکرِ جمیل و دعایِ خیر و اداءِ چنین خدمتی در غیبت اوُلی‌ٰتر است که در حضور، که آن به تصنّع نزدیک است و این از تکلّف دور.

پشتِ دوتایِ فلک، راست شد از خرّمیتا چو تو فرزند زاد، مادر ایّام را
حکمتِ محض است اگر لطفِ جهان‌آفرینخاص کند بنده‌ای مصلحتِ عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیستکز عقبش ذکر خیر، زنده کند نام را
وصف تو را گر کنند، ور نکنند اهل فضلحاجت مَشّاطه نیست، رویِ دلارام را

تقصیر و تَقاعدی که در مواظبتِ خدمتِ بارگاهِ خداوندی می‌رود، بنا بر آن است که طایفه‌ای از حکماءِ هندوستان در فضایل بُزَرْجُمِهر سخن می‌گفتند. به آخِر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بَطیْ است، یعنی درنگ بسیار می‌کند و مُستمِع را بسی منتظِر باید بودن تا تقریرِ سخنی کند. بزرجمهر بشنید و گفت: «اندیشه کردن که چه گویم، به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم».

سخندانِ پرورده پیرِ کهنبیندیشد، آن‌گه بگوید سخن
مزن تا توانی به گفتار، دمنکو گوی، گر دیر گویی چه غم؟
بیندیش، وآن‌گه بر آور نفسوز آن پیش بس کن، که گویند «بس»
به نطقْ آدمی بهتر است از دَوابدَواب از تو به، گر نگویی صواب

فکَیف در نظرِ اعیانِ حضرتِ خداوندی عَزَّ نصرُهْ، که مجمعِ اهلِ دل است و مرکزِ علمای متبحِّر؟ اگر در سیاقتِ سخن دلیری کنم، شوخی کرده باشم و بضاعتِ مُزجاة به حضرت عزیز آورده و شَبَه در جوهریان جُوْیٖ نیارد و چراغْ پیش آفتاب پرتوی ندارد و منارهٔ بلند بر دامن کوه الوند پست نماید.

هر که گردن به دعوی افرازدخویشتن را به گردن اندازد
سعدی افتاده‌ای‌ست آزادهکس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وآن‌گهی گفتارپای‌بست آمده‌ست و پس دیوار

نخل‌بندی دانم، ولی نه در بستان و شاهدی فروشم، ولیکن نه در کنعان.

لقمان را گفتند: «حکمت از که آموختی»؟ گفت: «از نابینایان که تا جای نبینند، پای ننهند».

قَدِّمِ الْخروجَ قبلَ الْوُلوج، مردیت بیازمای وآن‌گه زن کن.

گر چه شاطر بود خروس به جنگچه زند پیش باز رویین چنگ؟
گربه شیر است در گرفتن موشلیک موش است در مصاف پلنگ

اما به اعتماد سِعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرائم کهتران نکوشند، کلمه‌ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم اللّه در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه بر او خرج، موجب تصنیف کتاب این بود و بِاللّهِ التَّوفیق.

بمانَد سال‌ها این نظم و ترتیبز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشی‌ست کز ما باز ماندکه هستی را نمی‌بینم بقایی
مگر صاحب‌دلی روزی به رحمتکند در کار درویشان دعایی

امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب، ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضهٔ غَنّا و حدیقهٔ غَلبا چون بهشت، هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد.

باب اوّل: در سیرت پادشاهان

باب دوم: در اخلاق درویشان

باب سوم: در فضیلت قناعت

باب چهارم: در فواید خاموشی

باب پنجم: در عشق و جوانی

باب ششم: در ضعف و پیری

باب هفتم: در تأثیر تربیت

باب هشتم: در آداب صحبت

در این مدت که ما را وقت خوش بودز هجرت شش‌صد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیمحوالت با خدا کردیم و رفتیم