گنج

ترجیع بند

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۲۵۱ بیت
ای سروِ بلند قامتِ دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میرادهر سروِ سهی که بر لب جوست
نازک‌بدنی که می‌نگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوست
مه‌پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند، که ماه یا اوست؟
آن خرمن گُل، نه گُل، که باغ استنه باغ ارم، که باغ مینوست
آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهانِ عنبرین‌بوست؟
در حلقهٔ صولَجان زلفشبیچاره دل اوفتاده چون گوست
می‌سوزد و همچنان هوادارمی‌میرد و همچنان دعاگوست
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوست
من بندهٔ لعبتان سیمینکآخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردندکاَندر پی او مَرو که بدخوست
ای سخت‌دلان سست‌پیمان!این شرط وفا بوَد که بی‌دوست
بنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
در عهد تو ای نگار دلبند!بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوبخاطر که گرفت با تو پیوند
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیستهمچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشتشوق آمد و بیخِ صبر برکند
در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ستمادر به جمال، چون تو فرزند
باد است نصیحتِ رفیقانواندوهِ فراق، کوهِ الوند
من نیستم ار کسی دگر هستاز دوست به یاد دوست خرسند
این جور که می‌بریم، تا کی؟وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟
چون مرغ به طَمْعِ دانه در دامچون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بودبی‌بند، نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش از اینمباشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
امروز جفا نمی‌کند کَسدر شهر، مگر تو می‌کنی؛ بس؟
در دام تو عاشقان گرفتاردر بند تو دوستان مُحَبَّس
یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّمِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس
صبحی که مشام جان عشاقخوش‌بوی کند إِذا تَنَفَّس
أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰأَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس
اندام تو خود حریر چین استدیگر چه کنی قبای اطلس؟
من در همه قول‌ها فصیحمدر وصف شمایل تو أَخْرَس
جان در قدَمت کنم ولیکنترسم ننهی تو پای بر خس
ای صاحب حُسن! در وفا کوشکاین حُسن، وفا نکرد با کس
آخر به زکاتِ تندرستیفریادِ دلِ شکستگان رس
مِن‌بعد مکن چنان کز این پیشورنه به خدا که من از این پس
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
گفتار خوش و لبان باریکما أَطْیبَ فاک، جَلَّ باریک
از روی تو ماه آسمان راشرم آمد و شد هلالِ باریک
یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍواللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک
از بهر خدا، که مالکان، جورچندین نکنند بر مَمالیک
شاید که به پادشه بگویند«تُرک تو بریخت خون تاجیک»
دانی که چه شب گذشت بر من؟لایأتِ بِمِثْلِها أَعادیک
با این همه گر حیات باشدهم روز شود شبانِ تاریک
فی‌الجمله نمانْد صبر و آرامکم تَزْجُرُنی و کم أُداریک
دردا که به خیره، عمر بگذشتای دل! تو مرا نمی‌گذاری ک
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
چشمی که نظر نگه نداردبس فتنه که با سِرِ دل آرد
آهوی کمند زلف خوبانخود را به هلاک می‌سپارد
فریاد ز دست نقش، فریادوآن دست که نقش می‌نگارد
هر جا که مُوَلَّهی چو فرهادشیرین‌صفتی بَرو گمارد
کس بار مشاهدت نچیندتا تخمِ مجاهدت نکارد
نالیدن عاشقان دل‌سوزناپخته مَجاز می‌شمارد
عیبش مکنید هوشمندان!گر سوخته‌خرمنی، بزارد
خاری چه بود به پای مشتاق؟تیغیش بِران که سر نخارد
حاجت به درِ کسی‌ست ما راکاو حاجت کس نمی‌گزارد
گویند «برو ز پیش جورش»من می‌روم، او نمی‌گذارد
من خود نه به اختیار خویشمگر دست ز دامنم بدارد
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
بعد از طلبِ تو در سرم نیستغیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره می‌ندهی که پیشت آیموز پیش تو ره که بگذرم نیست
من مرغِ زبونِ دامِ اُنسمهر چند که می‌کشی پَرم نیست
گر چون تو پری در آدمیزادگویند که «هست»، باورم نیست
مهر از همه خلق برگرفتمجز یاد تو در تصورم نیست
گویند «بکوش تا بیابی»می‌کوشم و بخت یاورم نیست
قِسمی که مرا نیافریدندگر جهد کنم، میسرم نیست
ای کاش مرا نظر نبودیچون حَظِّ نظر، برابرم نیست
فکرم به همه جهان بگردیدوز گوشهٔ صبر، بهترم نیست
با بخت، جدل نمی‌توان کرداکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
ای دل! نَه هزار عهد کردی؟کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه؟ تو خویشتن رابر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمداز دعوی عشق، روی‌زردی؟
یا دل بنهی به جور و بیدادیا قصهٔ عشق درنوردی
ای سیم‌تنِ سیاه‌گیسو!کز فکر، سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کرده‌ستدورانِ سپهرِ لاجوردی
صلح است میان کفر و اسلامبا ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیماقرار به بندگی و خُردی
با درد توام خوش‌ست ازیراکهم دردی و هم دوای دردی
گفتی که «صبور باش»، هیهاتدل موضع صبر بود و بردی
هم چاره، تَحَمُّل است و تسلیمورنه به کدام جهد و مَردی
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم؟
بگذشت و نگه نکرد با مندر پای‌کشان، ز کبر، دامن
دو نرگسِ مستِ نیم‌خوابشدر پیش و به حسرت از قفا من
ای قبلهٔ دوستان مشتاق!گر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جانِ شیریندر پای تو ریزد، اولا من
گفتم که شکایتی بخوانماز دست تو پیش پادشا من
کاین سخت‌دلی و سست‌مهریجرم از طرف تو بود یا من؟
دیدم که نه شرط مهربانی‌ستگر بانگ برآرم از جفا من
گر سر برود، فدای پایتدست از تو نمی‌کنم رها من
جز وصل توام حرام باداحاجت که بخواهم از خدا من
گویندم «ازو نظر بپرهیز»پرهیز ندانم از قضا من
هرگز نشنیده‌ای که یاریبی‌یار، صبور بود تا من
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
ای روی تو آفتابِ عالم!انگشت‌نمای آلِ آدم!
احیای روان مردگان رابویت نفسِ مسیحِ مریم
بر جان عزیزت آفرین بادبر جسمِ شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیدهٔ راستای سرو روان به ابروی خم!
دستان، که تو داری ای پری‌روی!بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
تنها نه منم اسیر عشقتخلقی مُتَعَشِّقند و من هم
شیرینِ جهان تویی به تحقیقبگذار حدیث ما تَقَدَّم
خوبیت مُسَلَّم‌ست و ما راصبر از تو نمی‌شود مُسَلَّم
تو عهد وفایِ خود شکستیوز جانب ما، هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرنددور از تو به انتظار مرهم
بی‌ما تو به سر بَری همه عمرمن بی‌تو گمان مبر که یک‌دم
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
گل را مبرید پیش من نامبا حُسن وجود آن گل‌اندام
انگشت‌نمای خلق بودیممانند هلال از آن مهِ تام
بر ما همه عیب‌ها بگفتند«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»
ما خود زده‌ایم جام بر سنگدیگر مزنید سنگ بر جام
آخر نگهی به سوی ما کنای دولت خاص و حسرت عام!
بس در طلب تو دیگ سوداپختیم و هنوز کار ما خام
درمانِ اسیرِ عشق، صبرستتا خود به کجا رسد سرانجام
من در قدم تو خاک بادمباشد که تو بر سرم نهی گام
دور از تو شکیب چند باشد؟ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغِ وحشیمی‌پیچم و سخت می‌شود دام
من بی‌تو نه راضیم ولیکنچون کام نمی‌دهی به ناکام
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
ای زلف تو هر خمی کمندی!چشمت به کرشمه، چشم‌بندی!
مَخرام بدین صفت، مباداکز چشم بدت رسد گزندی
ای آینه! ایمنی که ناگاهدر تو رسد آه دردمندی؟
یا چهره بپوش یا بسوزانبر روی چو آتشت، سپندی
دیوانهٔ عشقت ای پری‌روی!عاقل نشود به هیچ پندی
تلخ‌ست دهان عیشم از صبرای تَنگِ شکر! بیار قندی
ای سرو! به قامتش چه مانی؟زیباست ولی نه هر بلندی
گِریم به امید و دشمنانمبر گریه زنند ریشخندی
کاجی ز درم درآمدی دوستتا دیدهٔ دشمنان بِکندی
یا رب! چه شدی اگر به رحمتباری سوی ما نظر فکندی؟
یک چند به خیره، عمر بگذشتمِن بعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
آیا که به لب رسید جانمآوَخ که ز دست، شد عِنانم
کس دید چو من ضعیف هرگز؟کز هستی خویش در گمانم
پروانه‌ام اوفتان و خیزانیک باره بسوز و وارهانم
گر لطف کنی به جای اینمور جور کنی سزای آنم
جز نقش تو نیست در ضمیرمجز نام تو نیست بر زبانم
گر تلخ کنی به دوریم عیشیادت چو شِکر کُند دهانم
اسرار تو پیش کس نگویماوصاف تو پیش کس نخوانم
با درد تو یاوری ندارموز دست تو مَخْلَصی ندانم
عاقل بِجهد ز پیشِ شمشیرمن کشتهٔ سر بر آستانم
چون در تو نمی‌توان رسیدنبه زآن نبوَد که تا توانم
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
آن برگ گل‌ست یا بناگوش؟یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟
دست چو منی قیامه باشدبا قامت چون تویی در آغوش
من ماه ندیده‌ام کُلَه‌دارمن سرو ندیده‌ام قباپوش
وز رفتن و آمدن چه گویم؟می‌آرد وَجد و می‌برد هوش
روزی دهنی به خنده بگشادپسته، دهن تو گفت «خاموش»
خاطر پی زهد و توبه می‌رفتعشق آمد و گفت «زَرق مفروش»
مُسْتَغْرِق یادت آن چنانمکم هستی خویش شد فراموش
یاران به نصیحتم چه گویند؟«بنشین و صبور باش و مخروش»
ای خام! من این چنین بر آتشعیبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بود به جان بکوشموآن گه به ضرورت از بنِ گوش
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
طاقت برسید و هم بگفتمعشقت که ز خلق می‌نهفتم
طاقم ز فراق و صبر و آرامزآن روز که با غم تو جفتم
آهنگ درازِ شب ز من پرسکز فُرقت تو دمی نخفتم
بر هر مژه قطره‌ای چو الماسدارم که به گریه سنگ سُفتم
گر کشته شوم عجب مداریدمن خود ز حیات در شگفتم
تقدیر درین میانم انداختچندان که کناره می‌گرفتم
دی بر سر کوی دوست لَختیخاکِ قدمش به دیده رُفتم
نه خوارترم ز خاک، بگذارتا در قدم عزیزش اُفتم
زآن گه که برفتی از کنارمصبر از دل ریش گفت «رفتم»
می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت«بی‌ما چه کنی؟» به لابه گفتم
«بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم»
باری بگذر که در فراقتخون شد دل ریش از اشتیاقت
بگشای دهن که پاسخ تلخگویی شکرست در مذاقت
در کشتهٔ خویشتن نگه کنروزی اگر افتد اتفاقت
تو خنده‌زنان چو شمع و خلقیپروانه‌صفت در احتِراقت
ما خود ز کدام خیل باشیمتا خیمه زنیم در وُثاقت؟
مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکنعینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْ
بس دیده که شد در انتظارتدریا و نمی‌رسد به ساقت
تو مست شراب و خواب و ما رابی‌خوابی بکُشت در تِیاقت
نه قدرت با تو بودنم هستنه طاقت آن که در فراقت
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
آوَخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بُدم به روزگارشخو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی؟آن روز که غم‌گسار برگشت
رحمت کن اگر شکسته‌ای راصبر از دل بی‌قرار برگشت
عذرش بنه ار به زیر سنگیسرکوفته‌ای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در بردآن کس که هم از کنار برگشت
من ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگی‌ست چارهٔ عشقدانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
هر دل که به عاشقی، زبون نیستدستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
جز دیدهٔ شوخ عاشقان رابر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
کوته‌نظری به خلوتم گفت«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
گفتم «ز تو کی برآید این دودکِت آتش غم در اندرون نیست؟»
عاقل داند که نالهٔ زاراز سوزش سینه‌ای برون نیست
تسلیم قضا شود کزین قیدکس را به خلاص، رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟آرام دل از یکی فزون نیست
گر بُکْشد و گر مُعاف دارددر قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه مانَد آب چشمم؟سیماب، که یک دمش سکون نیست
در دهر وفا نبود هرگزیا بود و به بخت ما کنون نیست
جان برخیِ روی یار کردمگفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
در پای تو هر که سر نینداختاز روی تو پرده بر نینداخت
در تو نرسید و پی غلط کردآن مرغ که بال و پر نینداخت
کس با رخ تو نباخت اسبیتا جان چو پیاده در نینداخت
نفزود غم تو روشناییآن را که چو شمع سر نینداخت
بارت بکشم که مرد معنیدر باخت سر و سپر نینداخت
جان داد و درون به خلق ننمودخون خورد و سخن به در نینداخت
روزی گفتم کسی چو من جاناز بهر تو در خطر نینداخت
گفتا «نه، که تیر چشم مستمصید از تو ضعیف‌تر نینداخت»
با آن که همه نظر در اویمروزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیَم که چشمِ لطفیبر من فِکَند؛ وگر نینداخت
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
ای بر تو قبای حُسن چالاک!صد پیرهن از محبتت چاک!
پیشت به تواضع‌ست گوییافتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شویم و هم نگرددخاک درت از جبین ما پاک
مهر از تو توان برید؟ هیهاتکس بر تو توان گزید؟ حاشاک
اول، دلِ برده باز پس دهتا دست بدارمت ز فِتراک
بعد از تو به هیچ کس ندارمامّید و زِ کس نیآیدم باک
درد از جهت تو عین داروستزهر از قِبَل تو محض تریاک
سودای تو آتشی جهان‌سوزهجران تو ورطه‌ای خطرناک
روی تو چه جای سحر بابِل؟موی تو چه جای مار ضحاک؟
سعدی! بس ازین سخن، که وصفشدامن ندهد به دستِ ادراک
گَرد ارچه بسی هوا بگیردهرگز نرسد به گِردِ اَفلاک
پای طلب از روش فرو ماندمی‌بینم و حیله نیست اِلّاک
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
ای چون لب لعل تو شکر نیبادام چو چشمت ای پسر! نی
جز سوی تو میل خاطرم، نهجز در رخ تو مرا نظر نی
خوبان جهان همه بدیدممثل تو به چابکی دگر نی
پیران جهان نشان ندادندچون تو دگری به هیچ قرنی
ای آن که به باغ دلبری بَر!چون قد خوش تو یک شجر نی
چندین شجر وفا نشاندموز وصل تو ذره‌ای ثمر نی
آوازهٔ من ز عرش بگذشتوز درد دلم تو را خبر نی
از رفتن من غمت نباشداز آمدن تو خود اثر نی
باز آیم اگر دهی اجازتای راحت جان من! وگر نی
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
شد موسم سبزه و تماشابرخیز و بیا به سوی صحرا
کآن فتنه که روی خوب داردهر جا که نشست، خاست غوغا
صاحب‌نظری که دید رویشدیوانهٔ عشق گشت و شیدا
دانی نکند قبول هرگزدیوانه حدیث مردِ دانا
چشم از پی دیدن تو دارممن بی‌تو خَسَم کنار دریا
از جور رقیب تو ننالمخارست نخُست بار خرما
سعدی غم دل نهفته می‌دارتا می‌نشوی ز غیر رسوا
گفته‌ست مگر حسود با تو؟زنهار مرو ازین پس آنجا
من نیز اگر چه ناشکیبمروزی دو برای مصلحت را
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم
بِربود جمالت ای مه نو!از ماه شب چهارده ضَو
چون می‌گذری بگو به طاوس«گر جلوه‌کنان روی چنین رَو»
گر لاف زنم که من صبورمبعد از تو، حکایت‌ست و مشنو
دستی ز غمت نهاده بر دلچشمی ز پیت فتاده در گَو
یا از در عاشقان درون آییا از دل طالبان برون شو
زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟بنیاد وجود ما کَن و رو
یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسیاللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو
با من چو جَویی ندید معشوقنگرفت حدیث من به یک جَو
گفتم «کهنم مبین، که روزیبینی، که شود به خلعتی نو
در سایهٔ شاهِ آسمان‌قدرمه‌طلعتِ آفتاب‌پرتو
وز لفظ من این حدیث شیرینگر می‌نرسد به گوشِ خسرو
بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم