گنج

قطعه شمارهٔ ۱۹

گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمشکای رشک آفتاب جمال منیر تو
شهری بر آتش غم هجران بسوختیاول منم به قید محبت اسیر تو
انعام کن به گوشهٔ چشم ارادتیتا بندهٔ تو باشم و منت پذیر تو
صاحبدلی به تربیتم گفت زینهارغوغا مکن که دوست ندارد نفیر تو
شاهد منجمست چه حاجت به شرح حالدر وی نگاه کن که بداند ضمیر تو