بخش ۱ - سرآغاز
به نام خداوندِ جانآفرینحکیمِ سخن در زبانآفرین
خداوند بخشندهٔ دستگیرکریم خطابخش پوزشپذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافتبه هر در که شد هیچ عزّت نیافت
سر پادشاهان گردنفرازبه درگاه او بر زمینِ نیاز
نه گردنکشان را بگیرد به فورنه عذرآوران را براند به جور
وگر خشم گیرد ز کردارِ زشتچو بازآمدی ماجرا درنوشت
اگر با پدر جنگ جوید کسیپدر بیگمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویشچو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نباشد به کارعزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیقبه فرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترکِ خدمت کند لشکریشود شاهِ لشکرکُش از وی بری
ولیکن خداوندِ بالا و پستبه عصیان، درِ رزق بر کس نبست
دو کونش یکی قطره از بحرِ علمگنه بیند و پرده پوشد به حلم
ادیمِ زمین، سفرهٔ عام اوستبر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
اگر بر جفاپیشه بشتافتیکه از دست قهرش امان یافتی؟
بری ذاتش از تهمتِ ضد و جنسغنی، ملکش از طاعتِ جن و انس
پرستارِ امرش همه چیز و کسبنیآدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن خوان کرم گستردکه سیمرغ در قاف قسمت خورد
لطیف کرمگستر کارسازکه دارای خَلق است و دانای راز
مر او را رسد کبریا و منیکه ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر بر نهد تاج بختیکی را به خاک اندر آرد ز تخت
کلاهِ سعادت یکی بر سرشگلیمِ شقاوت یکی در برش
گلستان کند آتشی بر خلیلگروهی به آتش بَرَد ز آب نیل
گر آن است، منشورِ احسان اوستور این است، توقیعِ فرمان اوست
پسِ پرده بیند عملهای بدهم او پرده پوشد به آلای خَوْد
به تهدید اگر برکشد تیغِ حکمبمانند کروبیان صُمّ و بکم
وگر دردهد یک صلای کرمعزازیل گوید نصیبی برم
به درگاهِ لطف و بزرگیش بربزرگان نهاده بزرگی ز سر
فروماندگان را به رحمت قریبتضرعکنان را به دعوت مجیب
بر احوالِ نابوده، علمش بصیربه اسرارِ ناگفته، لطفش خبیر
به قدرت، نگهدارِ بالا و شیبخداوندِ دیوانِ روزِ حسیب
نه مستغنی از طاعتش پشت کسنه بر حرف او جای انگشت کس
قدیمی نکوکارِ نیکی پسندبه کلک قضا در رحم نقشبند
ز مشرق به مغرب مه و آفتابروان کرد و بنهاد گیتی بر آب
زمین از تبِ لرزه آمد ستوهفروکوفت بر دامنش میخِ کوه
دهد نطفه را صورتی چون پریکه کردهست بر آب صورتگری؟
نهد لعل و پیروزه در صلبِ سنگگل لعل در شاخ پیروزه رنگ
ز ابر افکند قطرهای سویِ یَمز صلب افکند نطفهای در شکم
از آن قطره لولوی لالا کندوز این، صورتی سروبالا کند
بر او علم یک ذره پوشیده نیستکه پیدا و پنهان به نزدش یکیست
مهیاکنِ روزیِ مار و موراگر چند بیدستوپایاند و زور
به امرش وجود از عدم نقش بستکه داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتمِ عدم در بردوز آنجا به صحرای محشر برد
جهان مُتَّفِق بر الهیتشفرومانده از کُنهِ ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافتبصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوجِ ذاتش پرد مرغِ وهمنه در ذیلِ وصفش رسد دستِ فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزارکه پیدا نشد تختهای بر کنار
چه شبها نشستم در این سِیر، گمکه دِهشَت گرفت آستینم که قُم
محیط است علم مَلِک بر بسیطقیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کُنهِ ذاتش رسیدنه فکرت به غورِ صفاتش رسید
توان در بلاغت به سَحبان رسیدنه در کُنهِ بیچون سُبحان رسید
که خاصان در این ره فَرَس راندهاندبه لااحصیٖ از تک فروماندهاند
نه هر جای مرکب توان تاختنکه جاها سپر باید انداختن
وگر سالکی مَحرمِ راز گشتببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهندکه داروی بیهوشیاش دَردهند
یکی باز را دیده بردوختهستیکی دیدهها باز و پر سوختهست
کسی ره سوی گنج قارون نَبُردوگر بُرد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خونکز او کس نبردهست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنینخست اسبِ بازآمدن پی کنی
تأمل در آیینهٔ دل کنیصفایی بهتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کندطلبکارِ عهدِ الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بریوز آنجا به بالِ محبت پری
بِدَرَّد یقین پردههای خیالنماند سراپرده إلّا جلال
دگر مرکبِ عقل را پویه نیستعنانش بگیرد تَحَیَّر که بیست
در این بحر جز مردِ راعی نرفتگم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی کز این راه برگشتهاندبرفتند بسیار و سرگشتهاند
خلاف پیمبر کسی ره گزیدکه هرگز به منزل نخواهد رسید
مپندار سعدی که راه صفاتوان رفت جز بر پی مصطفی