بخش ۱۰ - حکایت
شبی خفته بودم به عزم سفرپی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گردکه بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بودبه معجر غبار از پدر میزدود
پدر گفتش ای نازنین چهر منکه داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاککه بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذردکه هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستوردوان میبرد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیبعنان باز نتوان گرفت از نشیب