بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان
شنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبان
ز باریدن برف و باران و سیلبه لرزش در افتاده همچون سهیل
دلش بر وی از رحمت آورد جوشکه اینک قبا پوستینم بپوش
دمی منتظر باش بر طرف بامکه بیرون فرستم به دست غلام
در این بود و باد صبا بروزیدشهنشه در ایوان شاهی خزید
وشاقی پری چهره در خیل داشتکه طبعش بدو اندکی میل داشت
تماشای ترکش چنان خوش فتادکه هندوی مسکین برفتش ز یاد
قبا پوستینی گذشتش به گوشز بدبختیش در نیامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبودکه جور سپهر انتظارش فزود؟
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفتکه چوبک زنش بامدادان چه گفت
مگر نیکبختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عیش و طرب میرودچه دانی که بر ما چه شب میرود؟
فرو برده سر کاروانی به دیگچه از پا فرو رفتگانش به ریگ
بدار ای خداوند زورق بر آبکه بیچارگان را گذشت از سر آب
توقف کنید ای جوانان چستکه در کاروانند پیران سست
تو خوش خفته در هودج کاروانمهار شتر در کف ساروان
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمالز ره باز پس ماندگان پرس حال
تو را کوه پیکر هیون میبردپیاده چه دانی که خون میخورد؟
به آرام دل خفتگان در بُنهچه دانند حال کم گُرْسِنه؟