بخش ۱ - سرآغاز
نفس مینیارم زد از شکر دوستکه شکری ندانم که در خورد اوست
عطایی است هر موی از او بر تنمچگونه به هر موی شکری کنم؟
ستایش خداوندِ بخشنده راکه موجود کرد از عدم بنده را
که را قوت وصف احسان اوست؟که اوصاف مستغرق شأن اوست
بدیعی که شخص آفریند ز گلروان و خرد بخشد و هوش و دل
ز پشت پدر تا به پایان شیبنگر تا چه تشریف دادت ز غیب
چو پاک آفریدت بهُش باش و پاککه ننگ است ناپاک رفتن به خاک
پیاپی بیفشان از آیینه گَردکه مصقل نگیرد چو زنگار خورد
نه در ابتدا بودی آب منی؟اگر مردی از سر به در کن منی
چو روزی به سعی آوری سوی خویشمکن تکیه بر زور بازوی خویش
چرا حق نمیبینی ای خودپرستکه بازو به گردش درآورد و دست؟
چو آید به کوشیدنت خیر پیشبه توفیقِ حقْ دان نه از سعی خویش
به سرپنجگی کس نبردهست گویسپاس خداوندِ توفیقْ گوی
تو قائم به خود نیستی یک قدمز غیبت مدد میرسد دم به دم
نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟همی روزی آمد به جوفش ز ناف
چو نافش بریدند و روزی گسستبه پستان مادر در آویخت دست
غریبی که رنج آردش دهر پیشبه دارو دهند آبش از شهر خویش
پس او در شکم پرورش یافتهستز انبوب معده خورش یافتهست
دو پستان که امروز دلخواه اوستدو چشمه هم از پرورشگاه اوست
کنار و بر مادر دلپذیربهشت است و پستان در او جوی شیر
درختی است بالای جان پرورشولد میوهٔ نازنین بر برش
نه رگهای پستان درون دل است؟پس ار بنگری شیر خون دل است
به خونش فرو برده دندان چو نیشسرشته در او مهر خونخوار خویش
چو بازو قوی کرد و دندان ستبربراندایدش دایه پستان به صبر
چنان صبرش از شیر خامش کندکه پستان شیرین فرامش کند
تو نیز ای که در توبهای طفل راهبه صبرت فراموش گردد گناه