بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان
زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارساکُنَد مَردِ درویش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر دَرَتچو یاری موافق بود در بَرَت
همهْ روز اگر غم خوری، غمْ مَدارچو شب غمگُسارت بُوَد در کنار
کرا خانه، آباد و، همخوابه، دوستخدا را به رحمت نظر سوی اوست
چو مَستور باشد زن و خوبرویبه دیدارِ او در بهشت است شُوی
کسی برگرفت از جهانْ کامِ دل،که یکدل بود با وی آرامِ دل
اگر پارسا باشد و خوشسَخُننگه در نکوییّ و زشتی مَکُن
زنِ خوشمَنِش، دلنشانتر که خوبکه آمیزگاری بپوشد عیوب
ببرد از پریچهرهٔ زشتخویزنِ دیوسیمایِ خوشطبع، گوی
چو حلوا خورَد سرکه از دستِ شُوینه حلوا خورد سرکهاندودهروی
دلارام باشد زنِ نیکخواهولیکن زن بد، خدایا پناه!
چو طوطی کلاغش بُوَد همنفسغنیمت شمارَد خلاص از قفس
سر اندر جهان نِه به آوارگیوگرنه، بنِه دل به بیچارگی
تهیپایْ رفتنْ بِه از کفشِ تَنگبلایِ سفر، بِه که در خانهْ جنگ
به زندانِ قاضی گرفتار بِهکه در خانه دیدن بر ابرو گره
سفر، عید باشد بر آن کدخدایکه بانویِ زشتش بود در سرای
درِ خرمی بر سرایی ببندکه بانگِ زن از وی برآید بلند
چو زن راهِ بازار گیرد، بزنوگرنه تو در خانه بنشین چو زن!
اگر زن ندارد سوی مَرد، گوشسَراویلِ کُحلیش در مَرد پوش
زنی را که جهل است و ناراستیبلا بر سرِ خود، نه زن خواستی
چو در کیله یک جو امانت شکستاز انبارِ گندم فرو شوی دست
بر آن بنده، حق نیکویی خواسته استکه با او دل و دستِ زن راست است
چو در رویِ بیگانه خندید زندگر، مَرد گو لافِ مَردی مزن
زنِ شُوخ چون دست در قلیه کردبرو گو بنه پنجه بر رویِ مَرد
ز بیگانگان چشمِ زن کور بادچو بیرون شد از خانه، در گور باد
چو بینی که زن پایبرجایْ نیستثبات، از خردمندی و رای نیست
گریز از کفش در دهانِ نهنگکه مُردن بِه از زندگانی به ننگ
بپوشانش از چشمِ بیگانه رویوگر نشنود، چه زن آنگه چه شوی!
زنِ خوبِ خوشطبع رنج است و باررها کن زنِ زشتِ ناسازگار
چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تنکه بودند سرگشته از دستِ زن
یکی گفت : «کس را زنِ بد مباد»دگر گفت : «زن در جهانْ خوَد مباد!»
زنِ نو کن ای دوست هر نوبهارکه تقویمِ پاری نیاید به کار
کسی را که بینی گرفتارِ زنمکن سعدیا، طعنه بر وی مزن
تو هم جَور بینی و بارش کشیاگر یک سَحَر در کنارش کشی