بخش ۱۳ - حکایت
کسی گفت حجاج خونخوارهای استدلش همچو سنگ سیه پارهای است
نترسد همی ز آه و فریاد خلقخدایا تو بستان از او داد خلق
جهاندیدهای پیر دیرینه زادجوان را یکی پند پیرانه داد
کز او داد مظلوم مسکین اوبخواهند و از دیگران کین او
تو دست از وی و روزگارش بدارکه خود زیر دستش کند روزگار
نه بیداد از او بهرهمند آیدمنه نیز از تو غیبت پسند آیدم
به دوزخ برد مدبری را گناهکه پیمانه پر کرد و دیوان سیاه
دگر کس به غیبت پیش میدودمبادا که تنها به دوزخ رود