بخش ۹ - حکایت
یکی نانخورش جز پیازی نداشتچو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
پراکندهای گفتش ای خاکساربرو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار از کس ای خواجه باککه مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چابک نوردید دستقبایش دریدند و دستش شکست
شنیدم که میگفت و خون میگریستکه ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟
بلا جوی باشد گرفتار آزمن و خانه منبعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورمبه از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوشکه بر سفرهٔ دیگران داشت گوش