بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
یکی طفل دندان برآورده بودپدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن، نزد جفتنگر تا زن او را چه مردانه گفت:
مخور هول ابلیس تا جان دهدهمان کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روزکه روزی رساند، تو چندین مسوز
نگارندهٔ کودک اندر شکمنویسنده عمر و روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خریدبدارد، فکیف آن که عبد آفرید
تو را نیست این تکیه بر کردگارکه مملوک را بر خداوندگار
شنیدی که در روزگار قدیمشدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیستچو قانع شدی سیم و سنگت یکی است
چو طفل اندرون دارد از حرص پاکچه مشتی زرش پیش همت چه خاک
خبر ده به درویش سلطانپرستکه سلطان ز درویش مسکینترست
گدا را کند یک درم سیم سیرفریدون به ملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک و دولت بلاستگدا پادشاه است و نامش گداست
گدایی که بر خاطرش بند نیستبه از پادشاهی که خرسند نیست
بخسبند خوش روستایی و جفتبه ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
اگر پادشاه است و گر پینهدوزچو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سیلابِ خواب آمد و مرد بردچه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد
چو بینی توانگر سر از کبر مستبرو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترسکه برخیزد از دستت آزار کس