بخش ۱ - سر آغاز
شبی زیت فکرت همی سوختمچراغ بلاغت می افروختم
پراکنده گویی حدیثم شنیدجز احسنت گفتن طریقی ندید
هم از خبث نوعی در آن درج کردکه ناچار فریاد خیزد ز درد
که فکرش بلیغ است و رایش بلنددر این شیوهٔ زهد و طامات و پند
نه در خشت و کوپال و گرز گرانکه این شیوه ختم است بر دیگران
نداند که ما را سر جنگ نیستوگر نه مجال سخن تنگ نیست
توانم که تیغ زبان بر کشمجهانی سخن را قلم در کشم
بیا تا در این شیوه چالش کنیمسر خصم را سنگ، بالش کنیم
سعادت به بخشایش داورستنه در چنگ و بازوی زور آورست
چو دولت نبخشد سپهر بلندنیاید به مردانگی در کمند
نه سختی رسید از ضعیفی به مورنه شیران به سرپنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاک دست آختنضروری است با گردشش ساختن
گرت زندگانی نبشتهست دیرنه مارت گزاید نه شمشیر و شیر
وگر در حیاتت نماندهست بهرچنانت کشد نوشدارو که زهر
نه رستم چو پایان روزی بخوردشغاد از نهادش برآورد گرد؟