گنج

بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان

طمع برد شوخی به صاحبدلینبود آن زمان در میان حاصلی
کمربند و دستش تهی بود و پاککه زر برفشاندی به رویش چو خاک
برون تاخت خواهندهٔ خیره روینکوهیدن آغاز کردش به کوی
که زنهار از این کژدمان خموشپلنگان درندهٔ صوف پوش
که چون گربه زانو به دل برنهندو گر صیدی افتد چو سگ در جهند
سوی مسجد آورده دکان شیدکه در خانه کمتر توان یافت صید
ره کاروان شیرمردان زنندولی جامه مردم اینان کنند
سپید و سیه پاره بر دوختهبه سالوس و پنهان زر اندوخته
زهی جو فروشان گندم نمایجهانگرد شبکوک خرمن گدای
مبین در عبادت که پیرند و سستکه در رقص و حالت جوانند و چست
چرا کرد باید نماز از نشستچو در رقص بر می‌توانند جست؟
عصای کلیمند بسیار خواربه ظاهر چنین زرد روی و نزار
نه پرهیزگار و نه دانشورندهمین بس که دنیا به دین می‌خورند
عبایی بلیلانه در تن کنندبه دخل حبش جامهٔ زن کنند
ز سنت نبینی در ایشان اثرمگر خواب پیشین و نان سحر
شکم تا سر آکنده از لقمه تنگچو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ
نخواهم در این وصف از این بیش گفتکه شنعت بود سیرت خویش گفت
فرو گفت از این شیوه نادیده گوینبیند هنر دیدهٔ عیبجوی
یکی کرده بی آبرویی بسیچه غم داردش ز آبروی کسی؟
مریدی به شیخ این سخن نقل کردگر انصاف پرسی، نه از عقل کرد
بدی در قفا عیب من کرد و خفتبتر زو قرینی که آورد و گفت
یکی تیری افکند و در ره فتادوجودم نیازرد و رنجم نداد
تو برداشتی و آمدی سوی منهمی در سپوزی به پهلوی من
بخندید صاحبدل نیکخویکه سهل است از این صعب تر گو بگوی
هنوز آنچه گفت از بدم اندکی استاز آنها که من دانم از صد یکی است
ز روی گمان بر من اینها که بستمن از خود یقین می‌شناسم که هست
وی امسال پیوست با ما وصالکجا داندم عیب هفتاد سال؟
به از من کس اندر جهان عیب مننداند به جز عالم الغیب من
ندیدم چنین نیک پندار کسکه پنداشت عیب من این است و بس
به محشر گواه گناهم گر اوستز دوزخ نترسم که کارم نکوست
گرم عیب گوید بد اندیش منبیا گو ببر نسخه از پیش من
کسان مرد راه خدا بوده‌اندکه برجاس تیر بلا بوده‌اند
زبون باش چون پوستینت درندکه صاحبدلان بار شوخان برند
گر از خاک مردان سبویی کنندبه سنگش ملامت کنان بشکنند