بخش ۱ - سر آغاز
اگر هوشمندی به معنی گرایکه معنی بماند ز صورت به جای
که را دانش و جود و تقوی نبودبه صورت درش هیچ معنی نبود
کسی خسبد آسوده در زیر گلکه خسبند از او مردم آسوده دل
غم خویش در زندگی خور که خویشبه مرده نپردازد از حرص خویش
زر و نعمت اکنون بده کان تستکه بعد از تو بیرون ز فرمان تست
نخواهی که باشی پراکنده دلپراکندگان را ز خاطر مهل
پریشان کن امروز گنجینه چستکه فردا کلیدش نه در دست تست
تو با خود ببر توشه خویشتنکه شفقت نیاید ز فرزند و زن
کسی گوی دولت ز دنیا بردکه با خود نصیبی به عقبی برد
به غمخوارگی چون سرانگشت مننخارد کس اندر جهان پشت من
مکن، بر کف دست نه هر چه هستکه فردا به دندان بری پشت دست
به پوشیدن ستر درویش کوشکه ستر خدایت بود پرده پوش
مگردان غریب از درت بی نصیبمبادا که گردی به درها غریب
بزرگی رساند به محتاج خیرکه ترسد که محتاج گردد به غیر
به حال دل خستگان در نگرکه روزی تو دلخسته باشی مگر
درون فروماندگان شاد کنز روز فروماندگی یاد کن
نه خواهندهای بر در دیگران؟به شکرانه خواهنده از در مران