گنج

شمارهٔ ۵۹ - در مدح ابوسعید بابو

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ن۳۷ بیت
آمد آن تیر ماه سرد سخنگرم در گفتگوی شد با من
زیر او در سؤال با من تیزبم من در جواب او الکن
نه مرا با تکاب او پایابنه مرا با گشاد او جوشن
عرصهای بنات نعش تنمگشت از او تنگ تر ز شکل پرن
غنچه های گل است پنداریهمه اطراف من کفیده دهن
غربت و عزل ای مسلمانانبه زمستان نبرده بودم ظن
دیولاخی چنین که دیو همیزو به دوزخ فرو خزد برسن
جویش از آب بسته پر سیمابکوهش از برق جسته بر آهن
از مسام زمین گذشته هواشچون به درز حریر در سوزن
من مسکین مقیم گشته در اواهل بدرود کرده و مسکن
مار کردار دست و پای مراشکم از آستین و از دامن
بدن از سنگ نی و از آتش طبعبی خبر مانده کوره های بدن
هیچ درمان و هیچ حیلت نیجز بر خواجه عمید شدن
تا فرو پوشدم به آذر ماهز آفتاب تموز پیراهن
خواجه بوسعد بابو آنکه نهدکشف قدرش بگرد مه خرمن
حکم او را قضا جواد عنانامر او را زمانه خوش گردن
عزم و حزمش دو نفس هر دو قویخلق و خلقش دو نقش هر دو حسن
از تفاخر چو کرم پیله سپهرتار مهرش تنیده بر سر و تن
در ترازوی همت اعلاشدانگ سنگ آمدست پر و پرن
موش سوراخ غور کینه اوکرده افسوس بر چه بیژن
ز آفرینش برون نهاده قدمنظر رحم او بمرد و بزن
بوستان سعادتش فلکی استچون مجره در او هزار چمن
تربتش عین منشاء احراربدل نشو عرعر و سوسن
طفل او چون رسیده غنچه گلپیر او چون جوانه شاخ سمن
یارنی با نعیمهاش زوالجفت نی با سرورهاش حزن
میوه دارانش میوه دلهابعضی آورده بعضی آبستن
ای ز اصل کرم «عزیز» نهالوز نهال شرف بدیع فتن
زنده کی ماندن این چراغ امیدگر ز جودش نیامدی روغن
هر که حرز سخات بر جان بستنایدش دیو فقر پیرامن
بنده بی موی روبه بلغارزده بر ابره ها خز ادکن
نه همانا که بر تواند کندسبلت از روی او دی و بهمن
تا جهان را ز گردش گردونشب و روز است تیره و روشن
مجلسی باد نیک خواه ترابا می و با مغنی و گلشن
خانه ای باد بدسگال ترابی در و بی دریچه و روزن
طبع تو زورمند روزه گشاعمر تو روزمند و عیدافکن
لفظها را ثنای تو دستانفرقها را مدیح تو گرزن
«بوالفرج را ز غایت اخلاصدر مدیح تو حور روح سخن »