شمارهٔ ۵۴ - بر رخش «زلف» عاشق است چو من
بر رُخَش زلف عاشق است چو منلاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریماو چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبمآن به لعل، این به لؤلؤ شهوار
تا به خاک اندرت نگرداندخاک و ماک از تو بر ندارد کار
رگ که با اندشار بنماییدل تو خوش کند به خوش گفتار
باد یک چند بر تو پیمایداندر آنش روا شود بازار
لعل می را ز دُرْجِ خُم برکشدر کدو نیمه کن، به پیش من آر
زن و دخترش گشته مویه کنانرخ کرده به ناخنان شَدکار