شمارهٔ ۱۱۷ - ای آن که غمگنی
ای آن که غمگنی و سزاواریوندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا ببرم نامشترسم ز بخت انده و دشواری
رفت آن که رفت و آمد آنک آمدبود آن که بود، خیره چه غمداری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟گیتیست، کی پذیرد همواری
مُستی مکن، که ننگرد او مُستیزاری مکن، که نشنود او زاری
شو، تا قیامت آید، زاری کنکی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیش بینی زین گردونگر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشتهست بلایی اوبر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نیبگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی، ترسمبر خویشتن ظفر ندهی باری!
تا بشکنی سپاه غمان بر دلآن به که می بیاری و بگساری
اندر بلای سخت پدید آیدفضل و بزرگمردی و سالاری