شمارهٔ ۱۰
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیببا صد هزار نزهت و آرایش عجیب
شاید که مرد پیر بدین گه شود جوانگیتی بَدیل یافت شباب از پی مشیب
چرخ بزرگوار یکی لشکری بکردلشکرْش ابر تیره و باد صبا نقیب
نَفّاط برق روشن و تندرْش طبلزندیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب
آن ابر بین که گرید چون مرد سوگواروآن رعد بین که نالد چون عاشق کئیب
خورشید را ز ابر دمد روی گاهگاهچونان حصارهای که گذر دارد از رقیب
یک چند روزگار جهان دردمند بودبه شد که یافت بوی سمن، باد را طبیب
باران مشکبوی ببارید نو به نووز برگ برکشید یکی حُلهٔ قصیب
کُنجی که برف پیش همی داشت گُل گرفتهر جویَکی که خشک همی بود شد رطیب
تندر میان دشت همی باد بردمدبرق از میان ابر همی برکشد قضیب
لاله میان کشت بخندد همی ز دورچون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب
بلبل همی بخوانَد در شاخسار بیدسار از درخت سرو مر او را شده مجیب
صُلصُل به سروبن بر، با نغمهٔ کهنبلبل به شاخ گل بر، با لحنک غریب
اکنون خورید باده و اکنون زیید شادکهاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب
ساقی گزین و باده و می خور به بانگ زیرکز کشت، سار نالد و از باغ عندلیب
هر چند نوبهار جهان است به چشم خوبدیدار خواجه خوبتر، آن مهتر حسیب
شیب تو با فراز و فراز تو با نشیبفرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب
دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسیبا ریْدَکان مطرب بودی به فر و زیب