گنج

بخش ۴۵ - سنائی غزنوی قُدِّسَ سِرُّه

۲ بیت

و هُوَ شیخ الحکیم العارف الکامل ابوالمجد مجدود بن آدم الغزنوی. از اعاظم محققین و افاخم مدققین است. عم زادهٔ رضی الدین لالای غزنوی است و مرید شیخ ابویوسف یعقوب همدانی. ظهورش در زمان سلاطین غزنویّه و مدت‌ها مداح سلطان ابراهیم غزنوی بوده. سبب انتباهش در کتب، مسطور و در افواه مذکور. وی را بین الحکما و العرفا پایهٔ اعلی و کمالش از کلامش پیداست. بهرام شاه غزنوی خواست که همشیرهٔ خود را به وی دهد،ابا فرمود و قبول ننمود. مولوی معنوی در شأن او گفته:

ترک جوشی کرده‌ام من نیم خاماز حکیمِ غزنوی بشنو تمام

٭٭٭

عطار، روح بود و سنائی دو چشم اوما از پی سنائی و عطار آمدیم

همهٔ فضلا و حکما وی را ستوده و به وی اظهار وثوق نموده. الحق سخنانش بی نظیر و بیانش دلپذیر. قطعِ نظر از مراتب فضل و کمال و معرفت در فن شعر استاد است. او را کتابی است معروف و معلوم و به حدیقة الحقایق موسوم. الحق حقیقة الحقایق و حدیقة الحدایق است و به هرچه دروصفش گویند لایق. آن را قرب سالی منظوم فرموده و در سنهٔ ۵۲۵ اختتام نموده، بعضی در آن نسخه طعن کردند. حکیم نسختی از آن به بغداد نزد برهان الدین ابوالحسن علی المعروف به بریان فرستاده. علما فتوی نوشتند که در وی مجال طعن نیست. سلطان آن جماعت را تأدیب بلیغ کرده، حکیم را سوای حدیقه، مثنوی زاد السالکین و طریق التحقیق و سیرالعباد الی المعاد و عقل نامه بر وزن حدیقه می‌باشد. وفات وی درسنهٔ پانصد و چهل و پنج در غزنین واقع شد و این ابیات از آن جناب است:

مِنْقصایده قُدّسَ سِرُّه
مکن‌درجسم‌وجان منزل که این دونست و آن والاقدم زین هردو بیرون نه نه اینجا باش و نه آنجا
به هرچ ازراه دورافتی چه کفرآن حرف چه ایمانبه‌هرچ‌ازدوست‌وامانی‌چه‌زشت‌آن‌نقش‌وچه زیبا
گواهِ رهرو آن باشدکه سردش یابی ازدوزخنشانِ عاشق آن باشد که خشکش بینی ازدریا
سخن گرراه دین گویی چه سریانی چه عبرانیمکان کزبهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشدکه هم زاول درآشامیهمه دریایِ هستی را بدان حرف نهنگ آسا
عروسِ حضرتِ قرآن نقاب آنگه براندازدکه دارالملکِ ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود که ازقرآن نصیبت نیست جزحرفیکه از خورشید جزگرمی نبیند چشم نابینا
بمیرای دوست پیش از مرگ، اگرعمرِابدخواهیکه‌ادریس‌ازچنین مردن بهشتی گشته پیش از ما
چه ماندی بهر مرداری چوزاغان اندرین پستیقفس بشکن چوطاووسان یکی برپربرین بالا
مگو مغرورغافل را برای امن اونکتهمده محرورِ جاهل را زبهر طبع اوخرما
تو پنداری که بربازیست این ایوان چون مینوتو پنداری که برهرزه است این میدان چون مینا
نه حرف ازبهر آن آمدکه سوزی زهرهٔ زهرهنه حرف از بهرآن آمدکه دوزی چادرزهرا
چوعلم آموختی از حرص اینک ترس کاندرشبچودزدی با چراغ آیدگزیده‌تر برد کالا
چوعلمت‌هست‌خدمت‌کن‌چوبی‌علمان‌که‌زشت‌آیدگرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحی
چوتن‌جان‌رامزین کن به علم و دین که زشت آیددرون سوشاه عریان وبرون سو کوشک پردیبا
ز طاعت جامه‌ای برساز بهر آن جهان ورنهچومرگ این جامه بستاندتوعریان مانی و رسوا
ترایزدان همی گوید که دردنیا مخور بادهتراترسا همی گوید که در صفرا مخورحلوا
ز بهر دین بنگذاری حرام از حرمت یزدانولیک از بهرِ تن مانی حلال از گفتهٔ ترسا
مراباری بحمداللّه ز راه حکمت و همتبه سوی خطِّ وحدت بردعقل از خطّهٔ اشیا
نخواهم لاجرم نعمت نه دردنیا نه در جنتهمی گویم به هرساعت چه در سَرّا چه در ضَرّا
که یارب مر سنائی را سنائی ده تو در حکمتچنان کز وی به رشک آید روانِ بوعلی سینا
مگردان‌عمرمن چون گل که در طفلی شوم کشتهمگردان‌حرصِ‌من چون مل که درپیری شوم برنا
به حرص ارشربتی خوردم مگیرازمن که بدکردمبیابان بود و تابستان و آب سردو استسقا
به هرچ ازاولیا گفتند اُرْزُقْنی وَوَفِّقْنِیبه هرچ از انبیا گفتند آمَنّا و صَدَّقْنَا
وَلَهُ ایضاً نَوَّرَ اللّهُ رَوْحَهُ
طلب ای عاشقانِ خوش رفتارطرب ای شاهدان شیرین کار
تا کی از خانه، هان ره صحراتا کی از کعبه هین درِ خمار
زین سپس دست ما و دامن دوستبعد ازین گوش ما و حلقهٔ یار
در جهان شاهدی و ما فارغدر قدح جرعه‌ای و ما هشیار
رخت بردار زین سرای که هستبام سوراخ و ابر طوفان بار
چون ترا از تو پاک بستاننددولت آن دولت است و کار آن کار
با چنین چارپای بند بودسوی هفت آسمان شدن دشوار
آفرینش نثار فرق تو اندبرمچین چون خسان ز راه نثار
راهِ توحید را به عقل مپویدیدهٔ روح را به خار مخار
به خدای ار کسی تواند بودبی خدای از خدای برخوردار
چه روی با کلاه برمنبرچه روی با زکام در بازار
ترا مزاجی مگرد در سقلابخشک مغزی مپوی در تاتار
خود کلاه و سرت حجاب تو اندتو میفزای بر کله دستار
کله آن گه نهی که در فتدتریگ در موزه کیک در شلوار
ره رها کرده‌ای از آنی گمعز ندانسته‌ای از آنی خوار
پاک شو بر فلک چو ابراهیمگشته از عقل و جان و تن بیزار
نشود دل چو تیر تا نشویبی زبان چون دهانهٔ سوفار
تا ز اول خمش نشد مریمدر نیامد مسیح در گفتار
نه فقیری چو دین و دنیا گشتمر ترا پای مرد و دست افزار
نه فقیهی چو حرص و نخوت کردمر ترا فرع جوی و اصل گذار
عالمت غافل است و تو غافلخفته را خفته کی کند بیدار
غول باشد نه عالم آنکه ازوبشنوی گفت و نشنوی کردار
کلبه‌ای کاندرو نخواهی ماندسال عمرت چه ده چه صد چه هزار
دعویِ دل مکن که جز غم حقنبود در حریمِ دل دیار
دِه بود آن نه دل که اندر ویگاو و خر گنجد و ضیاع و عقار
کی درآید فرشته تا نکنیسگ ز در دور وصورت از دیوار
پرده بردار تا فرود آرندهودجِ کبریا به صفّهٔ بار
گرچه از مال وگندمت نه به وجههم خزینه پراست و هم انبار
پس تفاخر مکن که اندر حشرگندمت کژدم است و مالت مار
نه بدان لعنت است بر ابلیسکه نداند همی یمین و یسار
بل بدان لعنت است کاندر دینعلم داند به علم نکند کار
علم کز تو تور ا بنستاندجهل زان علم بِه بود بسیار
همچو نمرود قصد چرخ مکنبا دو تا کرکس و دو تا مردار
کز دو بال سریش کرده نشدهیچ طیار جعفر طیار
هرکه از چوب مرکبی سازدمرکب آسوده دان و مانده سوار
کی توان گفت حال عشق به عقلکی توان سفت سنگ خاره به خار
نکند عشق نفس زنده قبولنکند باز موش مرده شکار
سایق و قاید صراط اللّهبه ز قرآن مدان و بِه ز اخبار
جز به دست و دل محمدؐنیستحل و عقد خزاین اسرار
گرد دنیا مگرد و حکمت جویزانکه این اندکست و آن بسیار
افسری کان نه دین نهد بر سرخواه‌اش افسر شمار و خواه افسار
هرچه نز روی دین خری و خوریدر شمارت کشند روز شمار
بره و مرغ را از آن ره کشکه به انسان رسند در مقدار
جز بدین ظلم باشد ار بکشدبی نمازی مسبحی را زار
در بن چاه بین سرِ سرهنگبر سر دار بین تن سردار
تا نه بس روزگار خواهی دیدهم سپه مرده هم سپهسالار
در طریقت خود این دو باید ورداول الحمد و آخر استغفار
گر سنائی ز یارِ بی همتاگله‌ای کرد زو شگفت مدار
آب را بین که چون همی نالدهر دم از همنشین ناهموار
و له فی الموعظة و النصیحة
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبارای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش ازین کاین جان عذرآور فروماند زنطقپیش ازین کاین چشمِ عبرت بین فروماندزکار
پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پندعذرآرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار
ننگ ناید مر شما را زین سگان پر فساددل نگیرد مر شما را زین خرانِ بی فسار
باش تا از صدمهٔ صور سرافیلی شودصورتِ خوبت نهان و سیرت زشت آشکار
در تو حیوانی و روحانی و شیطانی در استدر شمار هرکه باشی آن شوی روز شمار
تا به جان این جهانی زنده چون دیو و ستورگرچه پیری همچودنیا خویش را کودک شمار
چند ازین رنگ و عبارت راه باید رفت راهچندازین رمز و اشارت کار باید کرد کار
گر مخالف خواهی ای مهدی درآ از آسمانور مؤالف خواهی ای دجال یک ره سر بر آر
عقل جزوی کی تواند گشت بر قرآن محیطعنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار
کی شود ملک توعالم تا تو باشی ملک اوکی بوداهل نثارآن کس که برچیند نثار
پرده دار عشق دان اسم ملامت بر فقیرپاسبانِ در شناس آن آب تلخ اندربحار
نیست عشق لاابالی را در آن دل هیچ جایکو هنوز اندرصفاتِ خویش مانده است استوار
دیرشد تا هیچ کس را از عزیزان نامده استبی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار
صدهزاران کیسهٔ سوداییان در کوی عشقاز پی این کیمیا خالی شد از زر عیار
ای بسا غبنا که اندر حشر خواهد بود از آنکهست ناقد بس بصیر و نقدها بس کم عیار
باش تا کل یابی آنها را که امروزند جزوباش تا گل بینی آنها را که امروزند خار
گرچه پیوسته است بس دور است جان از کالبدگرچه‌نزدیک‌است‌بس دوراست گوش ازگوشوار
حرص‌وشهوت‌ازتوبیداروتوخوش خفته مخسبچون پلنگی بریمین داری و موشی دریسار
مال داری لیک روی است و ریا اندر بنهکشت کردی لیک خوک است و ملخ در کشتزار
خشم و شهوت مار و طاووسند در ترکیبِ تونفس را این پایمرد و دیو را آن دستیار
کی توانستی برون آورد آدم را ز خلدگر نبودی راهبر ابلیس را طاووس و مار
وَلَهُ ایضاً
بس که شنیدی صفت روم و چینخیز و بیا ملک سنائی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخلتا همه جان بینی بی کبر و کین
پای نه و چرخ به زیر قدمدست نه و ملک به زیر نگین
زر نه و کان ملکی زیردستخر نه و اسب فلکی زیر زین
رسته ز ترکیب زمان و مکانجسته ز ترتیب و شهور و سنین
بوده چو یوسف به چَهٔ و رفته بازتا فلک از جذبهٔ حبل المتین
زیر قدم کرده ز اقلیم تنگتا به نهانخانهٔ عین الیقین
کرده قناعت همه گنج سپهردر صدف گوهر روحش دفین
روح امین داده به دستش از آنکداده به مریم ز ره آستین
حکمت و خرسندی دینش بسی استتا چه کند ملک مکان و مکین
گاه ولی گوید هست او چنانگاه عدو گوید هست او چنین
او ز همه فارغ و آزاد و خوشچون گل وچون سوسن وچون یاسمین
خشم بر اعداش نبوده است هیچچشم بر ابروش ندیده است چین
وَلَهُ ایضاً روّح اللّه روحه
برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزنرخ چو عیاران میارا، جان چو نامردان مکن
یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیریا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فکن
هرچه یابی جز هوا آن دین بود در جان نگارهرچه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
چون دو عالم زیرپایت قطع شد پایی بکوبچون دو کون اندردودستت جمع شددستی بزن
هر خسی از رنگ و گفتاری به این ره کی رسددرد باید صبر سوز و مرد باید گام زن
قرنها باید که تا یک کودکی از لطف طبععالِمی گویا شود یا فاضلی صاحب سخن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتابلعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماهها باید که تا یک مشت پشم از پشت میشصوفی‌ای را خرقه گردد یا حماری را رسن
هفته‌ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و گلشاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن
ساعتی بسیار می‌باید کشیدن انتظارتا که در جوف صدف باران شود دُرّ عدن
صدق و اخلاص و درستی باید و عمر درازتا قرین حق شود صاحبقرانی در قرن
روی بنمایند شاهانِ شریعت مر تراچون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن
این جهان و آن جهانت را به دم اندر کشدچون نهنگِ بحر دین ناگاه بگشاید دهن
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راستیا رضایِ دوست باید یا رضایِ خویشتن
سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزوبا چنین گلرخ نخسبد هیچ کس با پیرهن
ایضاً مِنْحقایقِهِ رحمةُ اللّهِ عَلَیه
بمیر ای حکیم از چنین زندگانیکزین زندگانی چو مردی بمانی
ازین مرگ صورت نگر تا نترسیازین زندگی ترس کاینک درآیی
تو رویِ نشاطِ دل آنگاه بینیکه از مرگ رویت شود زعفرانی
بدان عالم پاک مرگت رساندکه مرگست دروازهٔ آن جهانی
اگر مرگ خود هیچ لذت نداردنه کس را خلاصی دهد جاودانی
اگر قلتبان نیست از قلتبانانوگر قلتبانست و از قلتبانی
ز سبع السماوات تا بر نپرّیندانی تو تفسیر سبع المثانی
نه جان است این کت همی جان نمایدمنه نام جان بر بخار و دخانی
به پیشِ همایِ اجل کش چو مردانبه عیّاری این خانهٔ استخوانی
کزین مرگ صورت همی رسته گردداسیر از عوان و امیر از عوانی
به یک روزه رنجِ گدایی نیرزدهمه گنجِ محمود زاولستانی
به بام جهان برشوی چون سناییگرت هم سنایی کند نردبانی
ایضاً مِنْمعارِفِه و نصایحِهِ عَلَیهِ الرَّحمه
دلا تا کی درین زندان غربت این و آن بینییکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
زحرص وشهوت و کینه ببر تازین سپس خودرااگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی
مر این مهمان عرشی را گرامی دار تا روزیکزین گنبد برون پَرّی مر او را میزبان بینی
اگر با درد او روزی شهیدِ عشق او گردیهم‌از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی
بدین روز و زرِ دنیا چو بی عقلان مشو غرهکه این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی
اگر عرشی به فرش آیی وگرماهی به چاه افتیاگربحری تهی گردی و گر باغی خزان بینی
چه باید نازش و نالش به اقبالی و ادباریکه تا برهم زنی دیده نه این یابی نه آن بینی
بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا توسقرها در جگریابی جنان‌ها در جنان بینی
و له ایضاً
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانیوزین آیین بی دینان پشیمانی پشیمانی
شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانیکه در زندان سلطانی منم سلطان زندانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا زایدازیرا در چنین جان‌ها فرو ناید مسلمانی
مسازید از برای نام و دام و کام چون مردمجمال نفس آدم را نقاب نفس شیطانی
شرابِ حکمت شرعی خورید اندر حریم دینکه محرومند ازین عشرت هواگویان یونانی
شود روشن دل و جانمان ز شرع و سنت احمداز آن کز علت اولی قوی شد جوهر ثانی
زشرع است این نه ازایمان درون جانمان روشنز خورشید است نه ازماه جرمِ ماه نورانی
که گر تأیید عقل کل نبودی نفس کلی رانگشتی قابل نفس دوم نفس هیولانی
مِنْقطعاته
از پی ردِ و قبول عامه خود را خرمکنزآنکه کارعامه نبودجز خری و خرخری
گاو را باور کنند اندر خدایی عامیاننوح را باور ندارند از پیِ پیغمبری
گویی که بعدِ ما چه کنند و کجا روندفرزندگان و دخترکانِ یتیمِ ما
خودیاد ناوری که چه کردند و چون شدندآن مادران و آن پدران قدیم ما
با همه خلقِ جهان گرچه از آنبیشتر گمره و کمتر به رهند
آن چنان زی که چو میری برهینه چنان زی که چو میری برهند
کسی کش خرد رهنمونست هرگزبه گیتی ره و رسمِ الفت نورزد
که صحبت نفاقی است یا اتفاقیدلِ مرد دانا ازین هر دو لرزد
اگر خود نفاقیست جان را بکاهدوگر اتفاقی است هجران نیرزد
این جهان بر مثال مرداریستکرکسان گرد او هزار هزار
این مر آن را همی کشد مخلبآن مر این را همی زند منقار
آخرالامر بر پرند همهوز همه باز ماند این مردار
یک روز منوچهر بپرسید ز سالارکاندر همه عالم چه به، ای سام نریمان
او گفت جوابش که درین عالمِ فانیگفتار حکیمان بِه و کردارِ کریمان
نکند دانا مستی، نخورد عاقل میننهد مردم هشیار سوی مستی پی
چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترانی چون سرو نماید به نظر سرو چو نی
گر کنی بخشش گویند که می کرده نه اوور کنی عربده گویند که او کرد نه می
مِنْغزلیّاته
آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلقغیر از زبانِ سوسن و دستِ چنار نیست
بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فروماندبسا رندِ خراباتی که زین بر شیرِ نر بندد
از پند تو ای خواجه چه سود است که ماراهر نقش که نقاش ازل کرده همانیم
سنگ بر قندیلِ طالب علمِ عالم جوی پاشچنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن
هشت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نی‌اندخیمهٔ عشرت برون زین هشت و پنج و چارزن
از ما و خدمت ما کاری نیاید ای دوستهم خود بنا نمودی هم خود تمام گردان
ای بنده به درگاه من آنگاه برآییکز جان قدمی سازی و در راه برآیی
از غیر جدا گردی چون آنکه درین راههم خواست نداند که تو خواهندهٔ مایی
به مر ماهی مانی نه این تمام نه آنمنافقی چه کنی مار باش یا ماهی
رباعیّات
آن کس که سرت برید غمخوار تواوستو آن کت کلهی بداد طرار تو اوست
و آن کس که ترا یار دهد مارِ تو اوستآن کس که ترا بی تو کند یارِ تو اوست
برهان محبت، نَفَس سرد من استعنوانِ نیاز، چهرهٔ زرد من است
میدان وفا، دلِ جوانمردِ من استدرمانِ دلِ سوختگان، درد من است
رو، گرد سراپردهٔ اسرار مگردشوخی چه کنی چو نیستی مردِ نبرد
رندی باید ز هر دو عالم شده فردتا می بخورد به جای آب و نان درد
در صورت هر هست چرایی مدهوشدر حسرت هر نیست چرایی به خروش
این هر دو یکی کن و بخور همچون نوشپس لب به کلوخ مال و بنشین خاموش
این گونه به نیستی که من خرسندمچندین چه دهی ز بهر هستی پندم
روزی که به تیغ نیستی بکشندمگریندهٔ من کیست بر آن می‌خندم
چون آمد و شد بریدم از کویِ تو مندانم نرهم ز گفت بدگوی تو من
برخیره چرا نظر کنم سویِ تو منبر عشق تو عاشقم نه بر روی تو من
از خلق ز راهِ تیزهوشی نرهیوز خود ز رهِ سخن فروشی نرهی
زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهیاز خلق و ز خود به جز خموشی نرهی
گر آمدنم به من بُدی نامدمیور نیز شدن به من بُدی کی بُدمی
زین به چه بُدی که اندرین دیرِ خرابنه آمدمی نه بودمی نه شدمی
مِنْمثنوی الموسوم به حدیقه
ای درون پرور و برون آرایای خردبخش بی خرد بخشای
کفر و دین هر دو در رهت پویانوحدهُ لاشریک لَه گویان
هرزه بیند روان بینندهآفرین جز بر آفریننده
نوربخش یقین و تلقین اوستهم جهانبان و هم جهانبین اوست
پاک از آنها که غافلان گفتندپاکتر ز آن چه عاقلان گفتند
داند اعمی که مادری داردلیک چونی به وهم درنارد
گر نگویی بدو نکو نبودور بگویی تو باشی او نبود
گر بگویی مشبهی باشیور نگویی ز دین تهی باشی
هست در وصف او به وقت دلیلنطق تشبیه و خامشی تعطیل
وَلَهُ رَحمةُ اللّهِ عَلَیْهِ
با تو چون رخ در آینه مصقولنز ره اتحاد و رای حلول
پیش آن کش به دل شکی نبودصورت و آینه یکی نبود
آنچه پیشِ تو بیش از آن ره نیستغایت فکر تست اللّه نیست
خواهی امید گیر و خواهی بیمهیچ بر هرزه نافرید حکیم
همه را از طریق حکمت و دادآنچه بایست بیش از آن همه داد
سوی تو نام زشت و نام نکوستورنه محض عطاست هرچه ازوست
بد به جز جلف و بی خرد نکندخود نکوکار هیچ بد نکند
خیر و شر نیست در جهان کهنلقب خیر و شر به تست و به من
تو به حکم خدای راضی شوورنه بخروش و پیش قاضی شو
هرچه در خلق سوزی و سازی استاندران مر خدای را رازی است
مرگ آن را هلاک و این را برگزهر آن را غذا و این را مرگ
پیشتر چون روی که جایت نیستبازپس چون جهی که پایت نیست
دست و پایی همی زن اندرجویچون به دریا رسی ز جوی مگوی
خرد و جان و صورت مطلقهمه از امر دان و امر از حق
جز به فضلش به راه او نرسیگرچه در طاعتش قوی نفسی
اندرین منزلی که یک هفته استبوده نابوده آمده رفته است
ذکر بر دوستان و کم سخنانچه شماری به سان بیوه زنان
آنکه گریانِ اوست، خندان اوستدل که بی یاد اوست، سندان اوست
آن چنانش پر است در کونینگر همی بینی‌اش به رأی العین
ذکر جز در ره مجاهده نیستذکر در مجلس مشاهده نیست
رهبرت اول ارچه یاد بودرسد آنجا که یاد باد بود
جهد کن تا ز نیست هست شویوز شراب خدای مست شوی
گر ترا دانش و درم نبوداو ترا هست هیچ غم نبود
کدخدایی همه غم و هوس استکد رهاکن ترا خدای بس است
عاشقان سوی حضرتش سرمستعقل در آستین و جان بر دست
صدهزارت حجاب در راه استهمتت قاصر است و کوتاه است
برنگیرد جهان عشق دوییچه حدیث است این حدیث تویی
کشف اگر بند گرددت بر تنکشف را کفش ساز و بر سر زن
نیست کن هرچه راه و رای بودتات دل خانهٔ خدای بود
تا ترابود با تو در ذات استکعبه با طاعتت خرابات است
این همه علم جسم مختصر استعلم رفتن به راهِ حق دگر است
چیست این راه را نشان و دلیلاین نشان از کلیم پرس و خلیل
چیست زادِ چنینِ ره ای عاقلحق به دیدن بریدن از باطل
رفتن از منزل سخن کوشانبرنشستن به صدر خاموشان
نه ز بیهوده بود و نادانیبایزید ار بگفت سبحانی
پس زبانی که رازِ مطلق گفتراست جنبید کو اناالحق گفت
رازِ حق چون ز روی داد به پشترازِ غم ساز گشت و او را کشت
کی بود ما ز ما جدا ماندهمن و ما رفته و خدا مانده
از تن و جان و عقل دین بگذردر رهِ او دلی به دست آور
هرچه از نفس و علم و معرفت استدان که آن کفر عالم صفت است
چند گویی رسیدگی چه بوددر رهِ دین گزیدگی چه بود
بند بر خود نهی گزیده شویپای بر سر نهی رسیده شوی
آسمان‌هاست در ولایتِ جانکارفرمای آسمان و جهان
در ره روح پست و بالا هستکوه‌های بلند و دریا هست
هفده رکعت نماز از دل و جانملک هجده هزار عالم دان
پس بدان کاین حساب باریک استزان که هفده به هجده نزدیک است
ای روان همه تنومندانآرزو بخش آرزومندان
چه کنم زحمت تویی ودوییچون یقین شد که من منم تو تویی
با قبول تو ای ز علت پاکچه بود خوب و زشتِ مشتی خاک
کسی از بَد همی نداند بهآنچه دانی که آن به است آن ده
نخری رنگ و بوی و دمدمه تواز همه وارهانم ای همه تو
بر درت خوب و زشت را چه کنمچون توهستی بهشت را چه کنم
نه به لاتَأْمَنْاز تو سیر شومنه به لاتَقْنَطُوا دلیر شوم
تو مرا دل ده و دلیری بینروبهٔ خویش خوان و شیری بین
همه از کردگار اللّه استنیک بخت آن کسی که آگاه است
هر که را آن دم است آدم اوستهر که را نیست نقش عالم اوست
آمد اندر جهانِ جان هر کسجان جان‌ها محمد(ص) آمد و بس
همه شاگرد و او مدرس‌شانهمه مزدور و او مهندس‌شان
همتش الرَّفیقُ الأَعْلَی جوغیرتش لا نَبِّی بَعْدِی گو
غرض کُنْزحکمت ازل اواوّلُ الْفِکْرِ آخِرُ العَمَلِ او
چون تو بیماری از هوا و هوسرَحْمَتُ العالَمینَ طبیب تو بس
هرچه اوگفت امر مطلق دانآنچه او کرد کردهٔ حق دان
سویِ حق بی رکابِ مصطفوینرود پایت ارچه بس بدوی
تا به حشر ای دل ار ثنا گفتیهمه گفتی چو مصطفی گفتی
نایبِ کردگار حیدر بودصاحب ذوالفقار حیدر بود
شیر یزدان چو برگشادی چنگشیر گردون شدی چو پشت پلنگ
عشق را بحر بود و دل را کانشرع را دیده بود و دین را جان
دو رونده چو اختر گردوندو برادر چو موسی و هارون
تنگ از آن شد بر او جهانِ سترگکه جهان تنگ بود و مرد بزرگ
هرکه او با علی برون آیدروز محشر بگو که چون آید
جانب هر که با علی نه نکوستهرکه گوباش من ندارم دوست
تو به توحید کی رسی چو مریدنازده گام در رهِ تجرید
چار تکبیر کن چو خیرالناسبر که بر چار طبع و پنج حواس
وله ایضاً قدّس سرّه
گفت روزی مرید با پیریکه درین راه چیست تدبیری
کار این راه با مجاهده نیستدر رهِ جهد خود مشاهده نیست
کار توفیق دارد اندر راهنرسد کس به جهد سوی اله
پیر گفتا مجاهدت کردیتا بدانسته‌ای که نامردی
جهد بر تست و بر خدا توفیقزانکه توفیق و جهد هست رفیق
کار کن کار بگذر از گفتارکاندرین راه کار دارد کار
این گروهی که نورسیدستندعشوهٔ جاه و زر خریدستند
سر باغ و دل زمین دارندکی دل عقل و شرع و دین دارند
همه در راه آن جهانی کوربندهٔ خوردو خُفْت همچو ستور
همه در علم سامری وارنداز برون موسی از درون نارند
نیست اینجا چو مر خرد را برگمرگ به با چنین حریفان مرگ
علم با کار سودمند بودعلم بی کار پای بند بود
هر چه در زیر چرخ نیک و بدندخوشه چینان خرمن خردند
همه را عقل با تو بنمایدآنچه بود آنچه هست آنچ آید
عقل سلطان قادر خوشخوستآنکه سایهٔ خدا گزیند اوست
سایه با ذات آشنا باشدسایه از ذات کی جدا باشد
عقل را از عقیله بازشناسنبود همچو فربهی آماس
عقل در کوی عشق نابیناستعاقلی کارِ بوعلی سیناست
عقل کان رهنمای حیلهٔ تستآن نه عقل است کان عقیلهٔ تست
بگذر از عقل و خدعه و تلبیسکه عزازیل ازین شده است ابلیس
خردی را که این دلیل بدی استلعنتش کن که بی خرد خردی است
پدر و مادر جهان لطیفنفس گویا شناس و عقل شریف
گرشان بعدِ امر بپرستنداین دو گوهر سزای آن هستند
عقل و چشم و پیمبری نوراستاین از آن آن ازین نه بس دور است
نورِ بی چشم شاخ بی بر دانچشم بی نور گوش بی سر دان
خیز کاین خاکدان سرایِ تو نیستاین هوس خانه است جای تو نیست
عاشقی جز به اضطرار خطاستآهِ عاشق به اختیار خطاست
هرکه را روی نیک و کم خرد استروی نیکو دلیلِ خویِ بد است
هر که را با جمال و بدنیتی استوان که حسنش جمالِ عاریتی است
آن چنان کرده شهوتت محجوبکه ندانی همی تو خوک از خوب
شاهد پیچ پیچ را چه کنیای کم از هیچ هیچ را چه کنی
شاهدان زمانه خُرد و بزرگدیده را گوسفند و دل را گرگ
از پی دزدی روان ها راچشمشان رخنه کرده جان‌ها را
آن نگاری که سوی او نگریاو دلت برد و زو تو درد بری
روی اگر هیچ بی نقاب کنددهر پر ماه و آفتاب کند
ور کند هیچ بندِ گیسو بازپس شب قدر برگشاید راز
زلف و رویش گر آشکارستیشب و روز این که دو است چارستی
صورت قهر و لطف خال و لبشعالم قبض و بسط روز و شبش
بوسهٔ عاشق روان پردازدهنش را به خنده یابد باز
خون عاشق چو زلف او ریزداز زمین بویِ مشک برخیزد
چشم گوشی شود چو سازد جنگگوش چشمی شود چو آرد رنگ
دیده زان چشم‌ها که برداردجز کسی کافت بصر دارد
بتوان دیدن از لطیفی کوستاستخوان درتنش چو خون در پوست
حکایت
دید وقتی یکی پراکندهزنده‌ای زیر جامهٔ ژنده
گفت کاین جامه سخت خلقان استگفت هست از من این چنین زانست
چون نجویم حرام و ندهم دینجامه لابد نباشدم به ازین
جامه از بهر عورت عامه استخاصگان را برهنگی جامه است
مرد را در لباس خلقان جوگنج در خانه‌های ویران جو
زینت اللّه نه اسب و زین باشدزینت اللّه جمال دین باشد
نیست مهر زمانه بی کینهسیر دارد میان لوزینه
سرنگون خیزد از سرای معادهر که روی از خرد نهد به جماد
مرد کز خاک و آب دارد عاربه هوا برنشیند آتش وار
سوؤال سائلی از حضرت صادقؑ
گفت روزی به جعفر صادقحیله جویی ربادهی سارق
که حرام ربا چه مقصود استگفت زیرا که مانع جود است
زان ربا ده بتر ز میخوار استکاین مروت بر آن سخا آر است
حرص دنیا ترا چنان کرده استکز خدا هم دلت بیازرده است
سیم دارد ترا چنان مشغولکه نترسی تو از خدا و رسول
داده ماند نهاده آنِ تو نیستبرود مال به ز جان تو نیست
هرچه ماند ز تو به نیک و به بدبخشش مرگ دان نه بخشش خود
هر که را هست انده بیشیهمرهِ اوست کفر و درویشی
صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریمکی نمک سود عنکبوت خوریم
کی غنی با فقیر در سازدکان به دنیا و این به دین نازد
کار دنیا به جمله بازی دانترک او عز و سرفرازی دان
مال در کف چوپیل در مستی استمال در دل چو آب در پستی است
دون و دنیا بوند هر دو رفیققحبه‌ای آن و قلتبانی این
دیده ور پل به زیر گام کندکور بر پشتِ پل مقام کند
هر که را علم نیست گمراه استدست او زان سرای کوتاه است
علم سویِ درِ اله بردنه سویِ نفس و مال و جاه برد
چند ازین در نقاب محتالیچشم‌ها درد و لاف کحالی
عقلت از جان و مالت از تن تستآن دو معشوقه این دو دشمن تست
پاک شو تا که ز اهل دین گردیآن چنان باش تا چنین گردی
بهر دین با سفیه رای مزنرگ قیفال بهر پای مزن
عالم علم عالمی است شگرفنیست این خطّه خطّهٔ خط و حرف
مرد را ره ز حال برخیزدحال باید که قال برخیزد
زاد این راه عجز و خاموشی استقوت و قوت او ز کم کوشی است
رهروان را چو درد راهبر استآنکه را درد نیست کم ز خراست
هر که را درد راهبر نبودمرد را زان جهان خبر نبود
در رهِ او سخن فروشی نیستدر رهش بهتر از خموشی نیست
در مناجاتِ بی زبانان آیهرچه خواهی بگوی ولب بگشای
مرد معنی سخن ندارد دوستزآنکه بوده است مغزها را پوست
بگذر از قال و گفته‌های محالذرّه‌ای صدق بهتر از صد فال
دانش آن خوبتر که بهربسیجزو بدانی که می ندانی هیچ
نیست از بهر آسمان ازلنردبان پایه بِه ز علم و عمل
پیر کز جنبش ستاره بودگرچه پیر است شیرخواره بود
دستِ پیر از ولایتِ دین استاین که گویند پیر پیر این است
در جهانی که عقل و ایمان استمردنِ جسم زادنِ جان است
دشمن حق تن است خاکش دارقبلهٔ حق دل است پاکش دار
همه اندرز من به تو این استکه تو طفلی و خانه رنگین است
مرگ را جوی کاندرین منزلمرگ حق است زندگی باطل
من ندیدم سلامتی زخسانگر تو دیدی سلام من برسان
راه مدین نرفته پیش شعیبچند گردی به گردِ پردهٔ غیب
آدمی را مدار خوار که عیبجوهری شد میان رستهٔ غیب
داعی خیر و شر درون تو اندهر دو در نیک و بد زبون تو اند
در رهِ خلق خوب و سیرت زشتهفت دوزخ تویی و هشت بهشت
در درون توهست از پی دینصد هزار آسمان فزون ز زمین
آدمی بهر بی غمی را نیستپای در گل جز آدمی را نیست
عرش و فرش زمان برای وی استوین تبه خاکدان نه جای وی است
بی روان شریف و جانی پاکچه بود جسم جز که مشتی خاک
جان دانا ز دین غذا سازدچون نیابد غذا به مگذارد
هرچه آن باعث عبث باشدنز قدم دان که از حدث باشد
تنت از چرخ و طبع دارد سازاین و آن ساز خویش خواهد باز
جانت حق داد و جاودان ماندزانکه حق داده هیچ نستاند
بندهٔ بطن و لذت شهواتبتر از بندهٔ عزی ومنات
خشم و شهوت خصال حیوانستعلم و حکمت کمال انسانست
تا تو از آز و آرزو مستیبه خدا ار تو آدمی هستی
رو قناعت گزین که طالع دوندر دو گیتی است با عذاب الهون
نفخهٔ صور سور مردان استهر که زان سور خورد مرد آن است
روز دین دست دست رس نبودنسبتِ کس شفیع کس نبود
آدمی گرچه بر زمانه مه استز آدمِ خام دیوِ پخته به است
آدمی سر به سر همه آهوستظنّ چنان آیَدْش که بس نیکوست
دل کند سخت جامهٔ نرمتخورشِ خوش ز سر برد شرمت
مرد نبود که گرد خود پویدمرد راهِ نجاتِ خود جوید
مرد را گر ز رزم بی مایه استدامن خیمه بهترین دایه است
اولین سدّه در رهِ آدمبود نایِ گلو و طبلِ شکم
چون خوری بیش پیل باشی توکم خوری جبرئیل باشی تو
هر که بسیار خوار باشد اودان که بسیار خوار باشد او
باش کم خوار تا بمانی دیرکه اجل گرسنه است قوتش شیر
چیست حاصل سویِ شراب شدناولش شر و آخر آب شدن
چون کند عربده پی شکن استور سخاوت کند دروغ زن است
هیچ خصمی بتر ز دنیا نیستبا که گویم که چشم بینا نیست
مرد را چون هنر نباشد کمچه ز اهل عرب چه ز اهل عجم
تازی ار شرع را پناهستیبولهب آفتاب و ماهستی
بهر معنی است صورتِ تازینه بدان تا تو خواجگی سازی
روح با عقل و علم داند زیستروح را پارسی و تازی نیست
این چنین جلف و بی ادب زانیکه تو تازی همی ادب دانی
زیرکان را درین سرایِ کهنهیچ غم خواره‌ای مدان چو سخن
بی غرض پند همچو قند بودبا غرض پند پای بند بود
از درِ تن که صاحب کله استتا درِ دل هزار ساله ره است
از درِ جسم تا به کعبهٔ دلعاشقان را هزار و یک منزل
خاص داند هزارو یک نامشعام داند هزارو یک دامش
پر و بال خرد ز دل باشدتن بی دل جوالِ گل باشد
باطنِ تو حقیقتِ دل تستهرچه جز باطنِ تو باطل تست
آن چنان دل که وقتِ پیچاپیچاندرو جز خدا نگنجد هیچ
اصل هزل و مجاز دل نبوددوزخ خشم و آز دل نبود
پاره‌ای گوشت نام دل کردیدل تحقیق را بحل کردی
دل یکی منظری است ربانیحجرهٔ دیو را چه دل خوانی
اینت غبنی که یک رمه جاهلخوانده شکل صنوبری را دل
این که دل نام کرده‌ای به مجازرو به پیش سگان کوی انداز
دل که با جاه و مال دارد کارآن سگی دان و آن دگر مردار
عامه دل در هوای جان بستندزانکه از دستِ جهل سرمستند
خاصه در عالم معاینه‌اندهمچو سیماب روی آینه‌اند
همه دست نهال کن دارندهمه مرغ قفس شکن دارند
عاشقِ مرگ هر یک از پیِ برگخویشتن را کشیده ز ایشان مرگ
سگ درد پوستین درویشانورنه چرخ است بندهٔ ایشان
آدمی را ز جاه بهتر چاهسرکل را پناه دان ز کلاه
درِ دل کوب تا رسی به خدایچند گردی به گرد بام و سرای
هیچ باشی چو جفت فردی توهمه باشی چو هیچ گردی تو
مرد آنست کو ز خود بجهدپای بر آبروی خود بنهد
آن نباشد ولی که چون سرخابرود از بهر آبروی بر آب
گر بد و نیک و مهر و کین باشدهر چه جز دین حجاب دین باشد
نشوی بر نهاد خود سالاربه نماز و به روزهٔ بسیار
زان که هرچند گرد بر گردیزین دو هر لحظه خواجه تر گردی
بی خودی ملک لایزالی دانملکتی نسیه نی که حالی دان
صوفیانی که اهل اسرارنددر دلِ نار و بر سرِ دارند
همه بی خانمان و بی زن و جفتنه مقام نشست و معدن خفت
رو چو زر بایدت سفیهی کنور سریت آرزو فقیهی کن
تو به صفوِ صفات صوفی باشخواه بصری و خواه کوفی باش
مفلسی مایه ساز تا برهیورنه دارد ترا زمانه رهی
زر نداری ترا چه گوید میرخر نداری چه ترسی از خر گیر
عشق با سربریده گوید راززانکه داند که سر بود غماز
عشق هیچ آفریده را نبودعاشقی جز رسیده را نبود
عشق بی چار میخ تن باشدمرغ دانا قفس شکن باشد
طلب دُرّ وآنگهی کشتیدُرّ نیابی نیت بدین زشتی
عاشقان سر نهند در شبِ تارتو برآنی که چون بری دستار
عشق و مقصود کافری باشدعاشق از کام خود بری باشد
خطّهٔ خاک، لهو و بازی راستعالمِ پاک پاکبازی راست
عشق را رهنمای و ره نبوددر طریقت سر و کله نبود
پیش آن کس که عشق رهبر اوستکفر و دین هر دو پردهٔ درِ اوست
عقل مردیست خواجگی آموزعشق دردیست پادشاهی سوز
مرد را عشق تاج سر باشدعشق بهتر ز هر هنر باشد
عقل در کوی عشق نابیناستعاقلی کارِ بوعلی سیناست
صفت عشق پوست داند پوستعشق بی عین و شین و قاف نکوست
بنه ار هیچ عشق آن داریاز میان آنچه در میان داری
عشق مردان بود به راه نیازعشق تو هست سوی نان و پیاز
در بهشت ارنه اکل و شربستیکی ترا زین نماز قربستی
من بلی گفته بر درش قایمزان شدستم که اکلها دایم
در جهانی چه بایدت بودنکه به نیکان توانش پیمودن
هر که را سر به از کلاه بودبر سر او کله گناه بود
عقل چون نقش بست نفس ستردعشق چون روی داد طبع بمرد
نفس نقشی و عقل نقاشیطبع گردی و عشق فراشی
ای بسا شیر کان ترا آهوستای بسا درد کان ترا داروست
بندگان را که از قدر حذر استآن نه زیشان که آن هم از قدر است
که کند با قضای او آهیجز فرومایه‌ای و گمراهی
زان همه کارهات بی نور استکز تو تا نور راه بس دور است
تلخ و شیرین همه چو زو باشدزشت نبود همه نکو باشد
هرکجابود ذکرِ او، تو چه‌ایجمله تسلیم کن بدو تو چه‌ای
جان و اسباب ازو عطا داریپس دریغ از وی این چرا داری
چند پرسی که بندگی چه بودبندگی جز فکندگی چه بود
هست در دین هزار و یک درگاهکمترش آنکه بی تو باشد راه
با قضا سود کی کند حذرتخون مگردان به بیهده جگرت
بد و نیک تو بر تو راندهٔ اوستتا بدانی تو دشمنی یا دوست
حکایت
داشت لقمان یکی کریچهٔ تنگچون گلوگاهِ نای و سینهٔ چنگ
روز نیمی به آفتاب اندرشب همه زان به رنج و تاب اندر
بوالفضولی سؤال کرد از ویچیست این خانهٔ شش بَدَست و سه پی
با دم سرد و چشمِ گریان پیرگفت هَذَا لِمَنْیَمُوْتُ کَثِیر
بر فلک زان مسیح سر بفراشتکه بدین خاک توده خانه نداشت
چه کند روح پاک خانه ز ریحفلک چارم است بام مسیح
چندت اندوهِ پیرهن باشدبُوکتِ این پیرهن کفن باشد
تو به درزی شده به پیرهنتگازر آن دم بکوفته کفنت
وه که چون آمدی برون ز نهفتبس که وا حسرتات باید گفت
و قالَ نَوَّرَ اللّهُ رُوْحَهُ فِی التَّمثیلِ
مَثَلَتْهست در سرایِ غرورمَثَلَ یخ فروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیشکس خریدار نه و او درویش
یخ گدازان شده ز گرمی و مردبا دلِ دردناک و با دَمِ سرد
این همی گفت و اشک می‌باریدکه بسی ماندمان و کس نخرید
قسمت روزگار آسانیبه سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل، اول جهان دیدنپس به حِسبت برین جهان ریدن
مجلس وعظ رفتنت هوس استمرگ همسایه واعظت نه بس است
روز آخر ز چرخ پایندههم تو سایی و هم بس آینده
هیچ نادیده عالم معنیمعرفت را چرا کنی دعوی
شیر گرمابه دیدی از نقاشباش تا شیر بیشه بینی فاش
مرغ و حور از بهشت ابدان استحکمت و دین بهشت یزدان است
نبود جز جمال ایزد قوتعاشقان را به جنت ملکوت
تو چه دانی بهشت یزدان چیستتو چه دانی که جنّت جان چیست
کی برد شهوتت به راه بهشتتات حور و قصور باید کشت
از صفات سگی تهی کن رگورنه در رستخیز، خیزی سگ
چیست دنیا سرایِ آفت و شرچون کلیدان ز اولی به دو در
هست چون مار گَرزه دولت دهرنرم و رنگین و اندرون پر زهر
شمش رنگین و هیچ جان نه دروخوانش زرین و هیچ نان نه درو
این جهان زان جهان نمودار استلیک آن زنده اینت مردار است
مُل همی خور به بوی گل به بهارباش تا بردمد ز خاک تو خار
شب سرخواب و روز عزمِ شرابنکند جز که دین و ملک خراب
تو هنوز این جهان چه دیدستیزین جهان نام او شنیدستی
هرکه از کردگار ترسنده استخلق عالم ز وی هراسنده است
دوزخی در شکم که این آز استسگی اندر جگر که این راز است
نه ز توحید بل ز شرک و شک استکه به نزد تو دین و کفر یک است
در خرابی نشسته کاین چین استرسمِ گبران گرفته کاین دین است
از برون پاک و از درون ناپاککیست این هست صوفی چالاک
مردم از زیرکان دژم نشودمهر گر عقل بود کم نشود
بغض کز سنتی بود دین استمهر کز علتی بود کین است
دوست را گر زهم بدری پوستگر کند آه او نباشد دوست
ور بگویی به دوست برجه هینگویدت تا کجا بگو بنشین
مرد را رهزنِ یقین باشدهر قرینی که دونِ دین باشد
شاخ بی برگ و میوه، خار بودیار بی نفع و دفع مار بود
مر ترا آن رفیق و یار آیدکه به نیک و به بد به کار آید
یار هم کاسه هست بسیاریلیک هم کیسه کم بود یاری
دوست خواهی که تا بماند دوستآن طلب زو که طبع و شیوهٔ اوست
بد کسی دان که دوست کم داردزان بتر چون گرفت بگذارد
از تقی دین طلب ز رعنا لافاز صدف دُرّطلب ز آهو ناف
آستین گر زهیچ خواهی پراز صدف مشک جوی ز آهو در
آن که از حسّ چشم و بینی وگوشزان ببین زین ببوی و زان بنیوش
نامد از گوش‌ها جهان بینینچشد چشم و نشنود بینی
گرچه صد بار بازگردد یارگردِ او باز گرد چون طومار
آن طلب زو که داند و داردتا تو از وی، وی از تو نازارد
خلق دشمن شود چو بگریزیبد قرین گردی ار درآمیزی
تا نباشی حریف بی خردانکه نکو کار بد شود ز بدان
با بدان کم نشین که بد مانیخو پذیر است نفسِ انسانی
خوش خوی از بدخویان سترگ شودمیش چون گرگ خورد گرگ شود
مهر پیوسته یک سواره بودماه باشد که با ستاره بود
جفت خواهی خدای ندهد بارفرد باشی خدای باشد یار
هر که ما را نخواهد از همه دلگر همه جان بود ز وی بگسل
هر کجا داغ بایدت فرمودچون تو مرهم نهی ندارد سود
صحبت ابلهان چو دیگ تهی استاز درون خالی و برون سیهی است
چون کتابی است صورت عالمکاندرویست بند و پند به هم
صورتش بر تن لئیمان بندصفتش بر دلِ حکیمان پند
دعوی دوستیت با معبودپس طلبکار لذت و مقصود
تو به گوهر ورای دو جهانیچه کنم قدر خود نمی‌دانی
آخشیجان گنبدِ دوارمردگانند زندگانی خوار
گوشه‌ای گیر زین جهان مجازتوشهٔ آن جهان درو می‌ساز
عالم طبع و وهم و حس و خیالهمه بازیچه‌اند و ما اطفال
غازیان طفل خویش را پیوستتیغِ چوبین از آن دهند به دست
که چو آن طفل مرد کار شودتیغِ چوبینش ذوالفقار شود
این همه نقش دانی از پی چیستتا به هستی رسی بدانی زیست
آدمی بی خبر ستور بودگرچه دارد دودیده کور بود
به خدای ار بود ز بهر شرفز خلیفهٔ خدای چون تو خلف
هادیِ ره به جز هدایت نیستوان طریق اندران ولایت نیست
این جهان در حلی و حله نهانگنده پیریست زشت و گنده دهان
صد هزاران چو تو به آب بردتشنه باز آورد که غم نخورد
تو مکن کار جز به دستوریمرگ اگر ره زند تو معذوری
علم دانی ولیک علم حیلگنج داری ولیک سیم دغل
کی شود مایهٔ نشاط و سرورهم در انگور شیرهٔ انگور
بارِ تو شیشه، راه پرسنگ استمنزلت دور و هم خرت لنگ است
با رفیقان سفر مقر باشدبی رفیقان سفر، سقر باشد
بس نکو گفته اند هشیارانخانه را زاد و راه را یاران
دوست را کس به یک بدی نفروختبهرکیکی گلیم نتوان سوخت
چند گویی ز چرخ و مکرو فنشبه خدای ار کری کند سخنش
زیر این چرخِ گنبد دوارهست دی با بهار و گل با خار
آنچه ار کانی آنچه گردونی استزان جهان پوست‌هایِ بیرونی است
مرد تا درجهان دین نرسداز گمان در ره یقین نرسد
به خدای ار به زیر چرخ کبودچون منی بود و هست و خواهد بود
هزل من هزل نیست تعلیم استبیت من بیت نیست اقلیم است
من نه مرد زن و زر و جاهمبه خدا گر کنم وگر خواهم
خلق را جمله صورتی انگارهیچ از هیچ خلق طمع مدار
زحمت خود ز اهل عصر بکاههرچه خواهی ز خالق خود خواه
فی التمثیل
آن شنیدی که بود پنبه زنیمفلس و قلتبانش خواند زنی
گفت کای زن مرا به نادانیمفلس و قلتبان چرا خوانی
چه بود جرم من چو باشم منمفلس از چرخ و قلتبان از زن
سلوتی نیست خلق را از کسسلوتِ روح خلوت آمد و بس
خوش سخن باش تا امان یابیوقت گفتن خلاصِ جان یابی
هر کجا هست پادشاهیِ دلچه بود ملک و ملک مشتی گل
این کُره را که نام کردی خویشهر یکی کژدمند با صد نیش
این مثل را مگر نداری سستکه اقارب عقاربند درست
از جفا زشتگوی یکدگرندوز حسد عیبجویِ یکدگرند
دوست جوی از برادران بگسلکه برادر کند پر آذر دل
تا پدر زنده با تو دمساز استچون پدر مرد با تو انباز است
گر دو نیمه کنی برو سیمتورنه در دم کند به دو نیمت
پور و فرزند بد بود به دو بابزنده مالت برند و مرده ثواب
جهل باشد عدوت پروردناز پیِ رنجِ دل جگر خوردن
ور بود خود نعوذباللّه دختکار خام آمد و تمام نه پخت
بر کس ایمن مباش زان پس توکه نیابی امین برو کس تو
آنکه از بودِ اوت عار آیدپیِ دخترت خواستگار آید
هر که را دختر است خانه نژادبهتر از کور نبودش داماد
ور ترا خواهر آورد مادرشود از وی سیاه روی پدر
مرد بیگانه گردد از خانهخانه‌ات پر شود ز بیگانه
گشته معروف هر گه و هر جایکیست این مر مراست خواهرگای
کرد باید زن ای ستوده سیرلیک از خانِمان خویش به در
اشتقاقش ز چیست دانی زنیعنی این قحبه را به تیر بزن
آنکه عم تو وآنکه خال تو اندهمه در خون جاه ومال تواند
عم که بدگو و پر ستم باشدعم نباشد که درد و غم باشد
دلِ اهل خرد ستم نکشدعاقل اندوه خال و عم نکشد
چون زرت باشد از تو جوید رنگچون بُوی مفلس از تو دارد ننگ
خواجهٔ تو قناعت تو بس استصبر وهمت بضاعتِ تو بس است
باز اگر خویش باشدت صوفیاو خود از هیچ روی لایِوْفِی
اندر افکنده در دو خانه خروشیک رمه دلق پوش زرق فروش
پارسا صورتانِ مفسدکارباز شکلان ولیک موش شکار
ور بود خود فقیه خویشاوندآنگه از مکر و حیله بینی بند
بد بد است ارچه نیکدان باشدسگ سگ است ارچه سرشبان باشد
تا که را باز خشک ریش کندتا که بر ریش او سریش کند
تو مکن دعوی تواناییبا چنین ظالمی که بر نایی
اصل دین چون عَلَم بلند کندبرچنین اصل ریشخند کند
نبود روز حشر نوبت طیننوبت دین بود به یوم الدین
تخم‌هایی که شهوتی نبودبرِ آن جز قیامتی نبود
چه کنی خویشی کسی که عیانببرد آبت ار نیابد نان
دور شو زین جهان، جهانِ تو نیستچه بوی آن آن که آن تو نیست
بیش ازین بس که بود چرخ کبودزین سپس نیز بس که خواهدبود
بر وفایِ زمانه کیسه مدوزبگذرانش به قوت روز به روز
چه کنی خویشِ خویشت اللّه بسهر چه زین بگذرد هوا و هوس
چو دهی از پی گذرگه سِفلخرد پیر خود به کودک طفل
بندهٔ زن شدن به شهوت و مالپس برو حکم کردن اینت محال
جفتِ پر کبر، نیشِ پر شهد استگلِ رعنا دو روی بدعهد است
زان که دارد به سوی حمدان رایحَمْدِ حمدان کند نه حمدِ خدای
آورد کدخدای را به گلهنان بازار و خانهٔ به غَلَه
به رهی گر کنی به فردی خواز خوش و ناخوشی و زشت و نکو
ای رسول خدای بی همتااز پی امتّت ز بهر خدا
در مدینه ز خاک سربردارتا ببینی که کیست بر سرِ دار
دین فروشان گرفته منبر توزار گشته شُبَیر و شبر تو
ای خداوند فرد بی همتاحرمت این رسول راه نما
که مرا زین گروه برهانیتا گذارم جهان به آسانی
تو سنا داده‌ای سنایی راتا بدیدم رهِ رهایی را