گنج

بخش ۴ - ابوالقاسم فندرسکی قُدِّسَ سِرُّهُ

۳۲ بیت

اسم شریف آن جناب میرابوالقاسم و فندرسک قریه‌ای است مِنْاعمال استراباد. وی وحید عصر و فرید عهد خود بوده، بلکه در هیچ عهدی در مراتب علمی خاصه در حکمت الهی به پایه و مایهٔ ایشان هیچ یک از حکما نرسیده. جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود وبا وجود فضل و کمال اغلب اوقات مجالس و موانس فقرا و اهل حال بود و از مصاحبت و معاشرت اهل جاه و جلال احتراز می‌فرمودو بیشتر لباس فرومایه و پشمینه می‌پوشید و به تحلیه و تصفیهٔ نفس نفیس خویش می‌کوشید. همواره از مجالست اعزّه و اعیان مجانب و با اجامره و اوباش مصاحب بود. این معنی را به سمع شاه عباس صفوی رسانیدند. روزی در اثنای صحبت، شاه به میر گفت که شنیده‌ام بعضی از طلبهٔ علوم در سلک اوباش حاضر و به مزخرفات ایشان ناظر می‌شوند. جناب میر، مطلب را دریافته، گفت: من هر روزه در کنار معرکه‌ها حاضرم. کسی را از طلاب در آنجا نمی‌بینم. شاه شرمسار شده، دم در کشید، مدّتی به سفر هندوستان رفت و در آن بلاد به اندک چیزی ملازمت می‌کرد. چون سرّ حالش فاش گردیده راه بلد دیگر می‌پیمود. غرض، آن جناب حکیمی بزرگوار و فاضلی والاتبار بود و کمال تجرد را داشت. در دبستان آمده که بدو گفتند که چرا به حج نمی‌روی؟ گفت: در آنجا باید به دست خود گوسفندی کشت و مرا دشوار است که جانداری بی جان کنم. کرامات و مقامات آن جناب زیاده از حد تحریر است. مرقدش در اصفهان مشهور است:

مِنْقصایده قُدِّسَ سِرُّه
چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستیصورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفتبر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهریگر ابونصرستی وگر بوعلی سینا ستی
جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهناین بدن‌ها نیز دایم زنده و برپاستی
هرچه عارض باشد آن را جوهری باید نخستعقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی
می‌توانی گر زخورشید این صفت‌ها کسب کردروشن است و بر همه تابان و خود تنهاستی
صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بودبا همه هم بی همه مجموعه و یکتاستی
جان عالم خوانمش گر ربط جان داری به تندر دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی
هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حقهفت در از سوی دنیا جانب عقباستی
می‌توانی از ره آسان شدن بر آسمانراست باش و راست رو کانجا نباشد کاستی
هرکه فانی شد به او یابد حیات جاودانور به خود افتاد کارش بی شک از موتاستی
این گهر در رمز دانایان پیشین سفته‌اندپی برد در رمزها هر کس که او داناستی
زین سخن بگذر که او مهجور اهل عالم استراستی پیا کن و این راه رو گر راستی
هرچه بیرونست از ذاتش نیابد سودمندخویش را او ساز اگر امروز وگر فرداستی
نیست حدی و نشانی کردگارپاک رانی برون از ما و نی با ما و نی بی ماستی
قول زیبا نیست بی کردار نیکو سودمندقول با کردارِ زیبا لایق و زیباستی
گفتن نیکو به نیکویی نه چون کردن بودنام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی
این جهان و آن جهان و بی جهان و با جهانهم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی
عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبانحق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی
نفس را چون بندها بگسست یابد نام عقلچون به بی بندی رسی بند دگر برجاستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما حشر است و نشرهر عمل کامروز کرد او را چرا فرداستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجوددر جزا و در عمل آزاد و بی همتاستی
نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکلستنفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستی
گفت دانا نفس هم با جاه و هم بی جاه بودگفت دانا نفس نی بی جاه نی با جاستی
گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بودگفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی
این سخن‌ها گفت دانا و کسی از وهم خویشدر نیابد این سخن‌ها کاین سخن معماستی
گفت دانا نفس را وصفی بیارم گفت هیچنه به شرط شیء باشد نه به شرط لاستی
بیتکی از بومعین آرم در استشهادِ ویگرچه او در باب دیگر لایق اینجاستی
هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفته‌ایدر میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
کاش دانایان پیشین می‌بگفتندی تمامتا خلاف ناتمامان از میان برخاستی
هر کسی چیزی همی گویدبه تیره رای خویشتا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی
خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی استخواستی باید که بعد از وی نباشد خواستی

٭٭٭

ندانم کز کجا آمد شد خلق است می‌دانمکه هردم از سرای این جهان این رفت و آن آمد
رباعی
کافر شده‌‌ام به دست پیغمبر عشقجنت چه کنم جان من و آذر عشق
شرمندهٔ عشق روزگارم که شدمدرد دل روزگار و درد سر عشق