گنج

بخش ۲۵ - حسن غزنوی قُدِّسَ سِرُّه

۴ بیت

وهُوَ سید اشرف الدین حسن بن ناصر. از اعاظم سادات غزنین. از اهل ریاضت و فضیلت ممتاز و به تشریف حکمت و معرفت سرافراز. زبدهٔ فضلا و قدوهٔ عرفا. هادیِ اهل سلوک و قبلهٔ میر و ملوک. نیکو صفات، حمیده اخلاق و در زهد وورع یگانهٔ آفاق. چون طالبان و قابلان زمان خود را به مقامات بلند و قرب محبوب حقیقی ارجمند و واصل می‌ساخت و در هدایت اهل غوایت رایت اشتهار برافراخت. روزی هفتاد هزار نفر در پای منبر وی جمع بودند که اکثر به شرف ارادت اختصاص داشتند. سلطان بهرام شاه غزنوی از کثرت مریدین سید خوفناک شد. دو شمشیر و یک غلاف به پیش وی فرستاد. یعنی جای دو سلطان در یک شهر ممتنع است. سید مطلب را دریافت و روانهٔ حجاز گردید و در مشرف شدن به زیارت حضرت سید کائنات و اشرف موجودات قصیدهٔ غرایی ساخته و در شرف روضهٔ متبرکه قصیده را به آواز بلند خوانده و از خدمت حضرت، صله و خلعت خواسته. ناگهان جامهٔ خلعتی پیش او گذاشته شد. برداشته و بر سر گذاشته و بعد از زیارت بیرون آمده. سلاطین عصر او را در محفّهٔ طلا می‌نشانیده‌اند. چنانچه با محفّهٔ طلا به بغداد آمده و پادشاه بغداد نیز با محفّهٔ طلا به استقبال او شتافته و صحبت او را دریافته و از آنجا به خراسان آمده، در سنهٔ ۵۳۵ در جوین اسفراین به جوار رحمت حق پیوسته، رَحمةُ اللّهِ عَلَیهِ رَحْمَةً واسِعَةً و از آن جناب است:

مِنْغزلیّاته و رباعیّاته
آخر دلم به آرزوی خویشتن رسیدآنچ از خدای خواسته بودم به من رسید
دل رفته بود و جان شده منت خدای راکان دل به سینه آمد و آن جان به تن رسید
من کیستم که صافی وصلت طمع کنماینم نه بس که دردی دردت به من رسید
بر آسمان و زمین همچو صبح و گل هرگزکه خنده زد که نه در حال خنده جامه درید
دل را به دمی شاد نمی‌یارم کرداز قید غم آزاد نمی‌یارم کرد
دارم سخن و یاد نمی‌یارم کردفریاد که فریاد نمی‌یارم کرد
و له ایضاً مِن رباعیّاته
کی بو که قدم از این جهان برگیرمچون عیسی راهِ آسمان برگیرم
این دست دل از دامنِ تن باز کشماین بارِتن از گردنِ جان برگیرم
تا کی ز جهان پرگزند اندیشیتا چند ز جان مستمند اندیشی
آنچه از تو توان ستد همین کالبد استیک مزبله گو مباش چند اندیشی
ایضاً مِن رباعیّاته
زان جا که نداشت هیچ سودم تو بهیزان دل که فرو گذاشت زودم تو بهی
زان دیده که نقش تو نمودم تو بهیدیدم همه را و آزمودم تو بهی