وهو شیخ شرف الدین مصلح بن عبداللّه. بعضی مصلح الدین گفتهاند. از اکابر صوفیه و اعاظم این طایفه است. در فضایل صوری و معنوی و کمالات عقلی و نقلی وحید زمان خود بوده و مدتهای بسیار در اقالیم سبعه سیاحت نموده و به خدمت بسیاری از عرفا و علمای عهد رسیده و مولانا جلال الدین محمد رومی را در روم دیده و با امیرخسرو در هند صحبت داشته و بارها به مکه پیاده رفته وسالها در بیت المقدس و شام سقایی کرده و به صحبت خضرؑرسیده. ارادت به شیخ شهاب الدین سهروردی داشته. غالباً با شیخ عبدالقادر ملاقات کرده. در سومنات رفته، بت بزرگ آنها را شکسته. مدت صد و دو سال عمر یافته و بعد از دوازده سالگی سی سال تحصیل کرده. سی سال مسافرت کرده و سی سال در همان مکان که اکنون مدفون است انزوا داشته و عبادت میکرده. در بعضی کتب کرامات آن جناب را ثبت کردهاند و مشهور است. ظهورش در زمان سعدبن زنگی بوده و به سبب خصوصیت به اتابک مذکور، سعدی تخلص فرموده. اباقاخان و صاحبدیوان از معتقدین شیخ بودهاند و او را تکریم و تحریم فرمودهاند. کمالات و حالاتش مستغنی از بیان است و دیوان شریفش مشهور و در آن اشعاری که مملو از نکات طریقت و آیات حقیقت است مجملی در این سفینه نگاشته میشود. بالجمله وفات شیخ در سنهٔ ۶۹۱ مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه اهل نیاز است:
مِن قصایده فی المواعظ
کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیستآن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا
در کوه و دشت هر سَبُعی صوفی ای بُدیوز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیستفرعون کامران به و ایوب مبتلا
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیستیکدانه چون جهد ز میان دو آسیا
٭٭٭
داروی تربیت از پیر طریقت بستانکادمی را بتر از علت نادانی نیست
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکنکاین به سر پنجگی قوت جسمانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهندمرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان راسر و سامان به ازین بی سر و سامانی نیست
٭٭٭
عمل بیار و علم برمکن که مردم رارهی سلیمتر از راهِ بینشانی نیست
٭٭٭
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل استدل ندارد که ندارد به خداوند قرار
این همه نقش عجب بر در و دیوارِوجودهرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحاندنه همه مستمعان فهم کنند این اسرار
٭٭٭
بس بگردید و بگردد روزگاردل به دنیا در نبندد هوشیار
آنچه دیدی بر قرار خود نماندآنچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنینخاک خواهد گشتن و خاکش غبار
سال دیگر را که میداند حسابیا کجا رفت آنکه با ما بود پار
صورتِ زیبای ظاهر هیچ نیستای برادر سیرتِ زیبا بیار
آدمی را عقل باید در بدنورنه جان در کالبد دارد حمار
گنج خواهی در طلب رنجی ببرخرمنی میبایدت تخمی بکار
نام نیک رفتگان ضایع مکنتا بماند نامِ نیکت یادگار
با غریبان لطف بی اندازه کنتا رود نامت به نیکی در دیار
از درونِ خستگان اندیشه کنوز دعایِ مردم پرهیزگار
با بدان بد باش، با نیکان نکوجای گل گل باش، جای خار، خار
دیو با مردم نیامیزد مترسبل بترس از مردمان دیو سار
٭٭٭
ثنای حضرت عزت نمیتوانم گفتکه ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال
رهی نمیبرم و چارهای نمیدانممگر محبت مردان مستقیم الحال
٭٭٭
ای نفس گر به دیدهٔ تحقیق بنگریدرویشی اختیار کنی بر توانگری
آبستنی که این همه فرزند را بکشتدیگر که چشم دارد ازو مهرِ مادری
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوستبشناس قدر خویش که گوگرد احمری
دعوی مکن که برترم از دیگران به علمچون کبر کردی از همه دونان فروتری
شاخ درخت علم ندانم مگر عملبا علم گر عمل نکنی شاخ بی بری
رباعی
سودی نبود فراخنایی بر و دوشگر آدمیای ترا خرد باید وهوش
گاو از من و تو فراختر دارد چشمخر از من و تو درازتر دارد گوش
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه
ای که انکار کنی عالم درویشان راتوچه دانی که چه سودا به سر است ایشان را
طلب منصب دنیا نکند صاحب عقلعاقل آنست که اندیشه کند پایان را
٭٭٭
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتادهرکه میبینم به چشمم نقش دیوار آمده است
٭٭٭
از جان برون نیامده جانانت آرزوستزنار نابریده و ایمانت آرزوست
فرعون وار لاف اناالحق همی زنیآنگاه قرب موسیِ عمرانت آرزوست
٭٭٭
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصلآنچه در سِرّ سویدای بنی آدم ازوست
٭٭٭
تن آدمی شریف است به جان آدمیتنه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینیچه میان نقش دیوار و میان آدمیت
رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیندبنگر که تا چه حد است نشان آدمیت
٭٭٭
گر منزلتی هست کسی را مگر آن استکاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانیتو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
سنگی و گیاهی که درو خاصیتی هستاز آدمیای به که درو منفعتی نیست
٭٭٭
خیال روی کسی در سر است هرکس رامرا خیال کسی کز خیال بیرون است
٭٭٭
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگیبیگانه شد به هر که رسید آشنای اوست
کوتاه همتان همه راحت طلب کنندعارف بلا که راحت او در بلای اوست
بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیستاین پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست
٭٭٭
نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاکالحق انصاف توان داد که صاحب نظرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهانحق عیان است ولی طایفهای بی بصرند
٭٭٭
شرف مرد به جودست و کرامت به سجودهرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
اگر خدای نباشد ز بندهای خشنودشفاعت همه پیغمبران ندارد سود
گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلقنوشته بود که این مُقْبِل است و آن مردود
٭٭٭
دل آیینهٔ صورتِ غیب است ولیکنشرط است که با آینه زنگار نباشد
٭٭٭
نظرِ خدای بینان ز سرِ هوا نباشدسفرِ نیازمندان ز سرِ خطا نباشد
٭٭٭
به چشم عجب و تکبر نظر مکن بر خلقکه دوستان خدا ممکنند در اوباش
٭٭٭
عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینیاگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل
٭٭٭
هیچکس بی دامن تر نیست اما دیگرانباز میپوشند و ما بر آفتاب افکندهایم
٭٭٭
سالها در پی مقصود به جان گردیدیمیار در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم
٭٭٭
هرکه به خویشتن رود ره نبرد به سوی اوبینش ما نیاورد طاقتِ حسنِ روی او
٭٭٭
آستین بر روی نقشی در میان افکنده استخویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده است
٭٭٭
هیچ نقاشی نمیبیند که شوری افکندوانکه دید ازحیرتش کلک ازبنان افکندهاست
٭٭٭
اگر لذت ترک لذت بدانیوگر لذت نفس لذت نخوانی
٭٭٭
بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
ملک صمدیت را چه سود و زیان داردگر حافظ قرآنی ور عابد اصنامی
گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داریتا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی
منتخب مثنوی بوستان در توحید
بری ذاتش از تهمت ضد و جنسغنی مُلکش از طاعت جن و انس
جهان متفق بر الهیّتشفرو مانده در کُنهِ ماهیتش
محیط است علم ملک بر بسیطقیاس تو بر وی نگردد محیط
درین ورطه کشتی فرو شد هزارکه پیدا نشد تختهای بر کنار
کسی را درین بزم ساغر دهندکه داروی بی هوشیاش در دهند
کسی ره سویِ گنج قارون نبردوگر برد ره باز بیرون نبرد
محال است سعدی که راه صفاتوان رفت جز در پیِ مصطفی
به طاعت بنه چهره بر آستانکه این است سجّادهٔ راستان
تو هم گردن از حکم او در مپیچکه گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
در نصایح و مواعظ فرماید
شنیدم که جمشید فرخ سرشتبه سرچشمهای بر به سنگی نوشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدندبرفتند چون چشم بر هم زدند
نه بر باد رفتی سحرگاه و شامسریر سلیمان علیه السّلام
در آخر ندیدی که بر باد رفتخنک آنکه با دانش و داد رفت
طریقت بجز خدمت خلق نیستبه تسبیح و سجاده و دلق نیست
قدم باید اندر طریقت نه دمکه اصلی ندارد دَمِ بی قدم
مگو جاهی از سلطنت بیش نیستکه ایمنتر از ملک درویش نیست
گدا را چو حاصل شود نانِ شامچنان خوش بخسبد که سلطانِ شام
٭٭٭
اگر سرفرازی به کیوان در استوگر تنگ دستی به زندان درّ است
چو سیل اجل بر سر هر دو تاختنمیشاید از یکدگرشان شناخت
نه هر آدمی زاده از دد به استکه دد ز آدمی زادهٔ بد به است
چو انسان نداند بجز خورد و خوابکدامش فضیلت بود بر دولب
جهان ای پسر ملک جاویدنیستز دنیا وفاداری امید نیست
همه تخت و ملکی پذیرد زوالبجز ملک فرمان دِه لایزال
بر مرد هشیار، دنیا خس استکه هر مدتی جایِ دیگر کس است
نه لایق بود عشق با دلبریکه هر بامدادش بود شوهری
ز دشمن شنو سیرت خود که دوستهر آنچه از تو آید به چشمش نکوست
ستایش سرایان نه یار تو اندملامت کنان دوستدار تو اند
٭٭٭
اگر پیل زوری وگر شیر چنگبه نزدیکِ من صلح بهتر ز جنگ
اگر هوشمندی به معنی گرایکه صورت ز معنی بماند به جای
کسی گوی دولت ز دنیا بردکه با خود نصیبی به عقبی برد
مگردان غریب از درت بی نصیبمبادا که گردی به درها غریب
بزرگی رساند به محتاج خیرکه ترسد که محتاج گردد به غیر
خنک آنکه در صحبت عاقلانبیاموزد اخلاقِ صاحبدلان
چو در تنگدستی نداری شکیبنگهدار وقت فراخی حسیب
جوانمرد گر راست خواهی ولیستکرم پیشهٔ شاه مردان علیست
خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خلق از وجودش در آسایش است
کرم ورزد آن سر که مغزی دروستکه دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سرایکه نیکی رساند به خلقِ خدای
قیامت کسی باشد اندر بهشتکه معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت
تکلف برِ مرد درویش نیستوصیت همین یک سخن بیش نیست
الا گر طلبکار اهلِ دلیز خدمت مکن یک زمان غافلی
٭٭٭
خورش ده به گنجشک و کبک و حمامکه یک روزت افتد همایی به دام
بدانی که چون راه بردم به دوستهر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
به رغبت بکش بار هر جاهلیکه اُفتی به سروقت صاحبدلی
نه هر کس سزاوار باشد به مالیکی مال خواهد یکی گوشمال
وله ایضاً در صفت اولیاءاللّه کَثَّرهُم اللّه تعالی گوید
خوشا وقت شوریدگان غمشاگر زخم بینند وگر مرهمش
گدایان از پادشاهی نفوربه امیدش اندر گدایی صبور
دمادم شراب الم در کشندوگر تلخ بینند دم درکشند
نه تلخ است صبری که بر یادِاوستکه تلخی شکر باشد از دستِ دوست
اسیرش نخواهد خلاصی ز بندشکارش نجوید خلاص از کمند
سلاطینِ عزلت گدایان حیّمنازل شناسانِ گم کردهِ پی
ملامت کشانند مستان یارسبکتر برد اشتر مست بار
به سروقتشان خلق کی پی برندکه چون آب حیوانِ به ظلمت درند
چو پروانه آتش به خود در زنندنه چون کرم پیله به خود درتنند
دلارام در بر، دلارام جویلب از تشنگی خشک بر طرفِ جوی
نگویم که بر آب قادر نیاندکه بر شاطئی نیل مستسقیاند
ترا عشق همچون تویی ز آب و گلرباید همی صبر و آرام دل
به بیداریاش فتنه بر خط و خالبه خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سر نهی بر قدمکه بینی جهان با وجودش عدم
تو گویی به چشم اندرش منزل استاگر دیده بر هم نهی منزل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوینه طاقت که یکدم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب برنهیوگر تیغ بر سر نهد سرنهی
چو عشقی که بنیاد او برهواستچنین فتنه انگیز و فرمانرواست
عجب داری از سالکان طریقکه باشند در بحر معنی غریق
ز سودای جانان به جان مشتعلبه ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریختهچنان مست ساقی که میریخته
نشاید به دارو دوا کردشانکه کس مطلع نیست بر دردشان
الستِ ازل هم چنانشان به گوشبه فریاد قالوا بلی در خروش
گروهی عمل دار عزلت نشینقدمهای خاکی دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جابرکنندبه یک ناله شهری به هم درزنند
چو بادند پنهان چالاک پوچو سنگند خاموش و تسبیح گو
سحرها بگریند چندان که آبفروشوید از چشمشان کحل خواب
فرس گشته از بس که شب راندهاندسحرگه خروشان که واماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوزندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت نگارکه باحسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوستوگر ابلهی داد بی مغز اوست
می صِرفْوحدت کسی نوش کردکه دنیا و عقبی فراموش کرد
مرا با وجود تو هستی نماندبه یاد توام خودپرستی نماند
اگر جرم بینی مکن عیب منتویی سر برآورده از جیب من
به حقش که تا حق جمالم نموددگر هرچه دیدم خیالم نمود
پراکندگانند زیر فلککه هم دد توان خواندشان هم ملک
٭٭٭
قوی بازوانند و کوتاه دستخردمند و شیدا و هشیار و مست
گه آسوده در گوشهای خرقه دوزگه آشفته در مجلسی خرقه سوز
نه سودای خودشان نه پروای کسنه در کنج توحیدشان جای کس
تهی دست مردان پرحوصلهبیابان نوردان بی قافله
عزیزان پوشیده از چشم خلقنه زنار داران پوشیده دلق
به خود سر فرو برده همچون صدفنه مانند دریا برآورده کف
نه مردم همین استخوانند وپوستنه هر صورتی جانِ معنی دروست
نه سلطان خریدار هر بندهایستنه در زیر هر ژندهای زندهایست
اگر ژاله هر قطرهای دُرّ شدیچو خرمهره بازار زو پر شدی
حریفان خلوت سرای الستبه یک جرعه تا نفخهٔ صور مست
به تیغ از غرض برنگیرند چنگکه پرهیز و عشق آبگینه است و سنگ
طلبکار باید صبور و حمولکه نشنیدهام کیمیاگر ملول
٭٭٭
زر از بهر چیزی خریدن نکوستچه خواهی خریدن به از یار و دوست
یکم روز بر بندهای دل بسوختکه میگفت و فرماندهش میفروخت
ترا بنده از من به افتد بسیمرا خواجه چون تو نباشد کسی
بسا عقل زورآور چیره دستکه سودای عشقش کند زیردست
ترا هرچه مشغول دارد ز دوستگر انصاف پرسی دلارامت اوست
خلاف طریقت بود کاولیاتمناکنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوستتو در بند خویشی نه دربند دوست
ترا تا دهن باشد از حرص بازنیاید به گوشِ دل از غیب راز
حقایق سراییست آراستههوا وهوس گرد برخاسته
نبینی به جایی که برخاست گردنبیند نظر گرچه بیناست مرد
حکایت
قضا را من و پیری از فاریابرسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود و برداشتندبه کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دودکه آن ناخدا ناخداترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفتبرآن گریه قهقه بخندید و گفت
مخور غم برای من ای پرخردمرا آن کس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آبخیالی است پنداشتم یا به خواب
زمدهوشیام دیده آن شب نخفتنگه بامدادان به من کرد وگفت
عجب داری ای یار فرخنده رایترا کشتی آورد ما را خدای
چرا اهل صورت بدین نگروندکه ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندارد خبرنگهداردش مادرِ مهرور
پس آنان که در وجد مستغرقاندشب و روز در عین حفظِ حقاند
نگهدارد از تابِ آتش خلیلچو تابوت موسی ز غرقابِ نیل
چو کودک به دست شناور درستنترسد اگر دجله پهناور است
به دریا نخواهد شدن بط غریقسمندر چه داند عذاب الحریق
تو بر روی دریا قدم چون زنیچو مردان که بر خشک تردامنی
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیستبرِ عارفان جز خدا هیچ نیست
و له ایضاً در توحید حق سُبحانه و تعالی به طریق شهود
توان گفتن این با حقایق شناسولی خورده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان و زمین چیستندبنی آدم و دام و دد کیستند
پسندیده پرسیدی ای هوشمندبگویم گر آید جوابت پسند
که هامون و دریا و کوه و فلکپری و آدمیزاد و دیو و ملک
همه هرچه هستند از آن کمترندکه با هستیاش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا به موجبلند است خورشید تابان به اوج
ولی اهل صورت کجا پی برندکه ارباب معنی به ملکی درند
که گرهفت دریاست یک قطره نیستوگر آفتاب است یک ذره نیست
چو سلطان عزت علم برکشیدجهان سر به جیب عدم برکشید
و له ایضاً
مگر دیده باشی که در باغ و راغبتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروزچه بودت که بیرون نیایی به روز
ببین کاتشین کرمکی خاک زادجواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیامولی پیش خورشید پیدا نیام
اگر عز و جاه است وگر ذُلِّ قیدمن از حق شناسم نه از عمر و زید
بخور هرچه آید ز دست حبیبنه بیمار داناتر است از طبیب
اگر مرد عشقی کم خویش گیروگر نه ره عافیت پیش گیر
مترس از محبت که خاکت کندکه باقی شوی گر هلاکت کند
توتا با خودی با خودت راه نیستوزین نکته جز بی خود آگاه نیست
نه مطرب که آواز پای ستورسماع است اگر عشق داری و شور
مگس پیش شوریدهای پر نزدکه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زیربه آواز مرغی بنالد فقیر
سراینده خود مینگردد خموشولیکن نه هر وقت باز است گوش
چو شوریدگان می پرستی کنندبه آواز دولاب مستی کنند
به رقص اندر آیند دولاب وارچو دولاب بر خود بگریند زار
به تسلیم سر در گریبان برندچو طاقت نماند گریبان درند
بگویم سماع ای برادر که چیستاگر مستمع را بدانم که کیست
گر از برج معنی پرد طیر اوفرشته فرو ماند از سیرِ او
وگر مردِ لهو است و بازوی ولاغقویتر شود دیوش اندر دِماغ
چه مرد سماع است شهوت پرستبه آواز خوش خفته خیزد نه مست
پریشان شود گل به باد سحرنه هیزم که نشکافدش جز تبر
جهان پر سماع است و مستی و شورولیکن چه بیند در آیینه کور
مکن عیب درویش مدهوش و مستکه غرقه است زان میزند پا و دست
گشاید دری بر دل از وارداتفشاند سرِ دست بر کاینات
نبینی شتر بر حدایِ عربکه چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را که شور و طرب در سر استاگر آدمی را نباشد خر است
تعلق حجاب است و بی حاصلیچو پیوندها بگسلی واصلی
مکن گریه بر گور مقتول دوستبرو خرمی کن که مقبول اوست
فدایی ندارد ز مقصود چنگوگر بر سرش تیر بارند و سنگ
ز خاک آفریدت خداوند پاکرو ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهان سوز و سرکش مباشز خاک آفریدت چو آتش مباش
طریقت جز این نیست درویش راکه افتاده دارد تنِ خویش را
حکایت
شنیدم که وقتی سحرگاهِ عیدز گرمابه آمد برون بایزید
یکی طشتِ خاکسترش بی خبرفرو ریختند از سرایی به سر
همی گفت ژولیده دستار مویکفِ دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشمز خاکستری روی درهم کشم
بزرگان نکردند در خود نگاهخدا بینی از خویشتن بین مخواه
قیامت کسی بینی اندر بهشتکه معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت
ز مغرورِ دنیا رهِ دین مجویخدابینی از خویشتن بین مجوی
یکی حلقهٔ کعبه دارد به دستیکی در خرابات افتاده مست
گر این را براند که باز آردشور آن را بخواند که نگذاردش
نه منعم به مال از کسی بهتر استخر ار جُلِّ اطلس بپوشد خر است
وجودی دهد روشنایی به جمعکه سوزیش در سینه باشد چو شمع
دلم خانهٔ مهر یار است و بساز آن مینگنجد درو کین کس
حکایت
چه خوش گفت بهلول فرخنده خویچو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گر این مدّعی دوست بشناختیبه پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستیِ حق خبر داشتیهمه هست را نیست پنداشتی
حکایت فی التمثیل
شنیدم که در دشت صنعا جنیدسگی دید برکنده دندان ز صید
ز نیروی سر پنجهٔ شیرگیرفرومانده عاجز چو روباهِ پیر
چو مسکین و بی طاقتش دید و ریشبدو داد یک نیمه از نانِ خویش
شنیدم که میگفت و خون میگریستکه داند که بهتر ز ما هر دو کیست
به ظاهر من امروز از او بهترمدگر تا چه راند قضا بر سرم
از آن بر ملایک شرف داشتندکه خود را به از سگ نپنداشتند
از آن دوستان خدا برسرندکه از خلق بسیار بر سرخورند
اگر مشک را ابلهی گنده گفتتو مجموع باش او پراکنده گفت
تو نیکوروش باش تا بدسگالبه عیب تو گفتن نیابد مجال
سعادت به بخشایش داور استنه در چنگ و بازوی زورآور است
چو نتوان برافلاک دست آختنضروریست باگردشش ساختن
چه داند طبیب از کسی رنج بردکه بیچاره خواهد خود از رنج مرد
چو رد مینگردد خدنگِ قضاسپر نیست مر بنده را جز رضا
وله ایضاً فی الحکمة
شتر بچه با مادر خویش گفتکه آخر زمانی ز رفتن بخفت
بگفت ار به دست من استی مهارندیدی کسم بارکش در قطار
خدا کشتی آنجا که خواهد برداگر ناخدا جامه برتن درد
چه زنار مغ بر میان و چه دلقکه درپوشی از بهر پندار خلق
به اندازهٔ بود باید نمودخجالت نبرد آنکه بنمود بود
زراندودگان را بر آتش برندپدید آید آنگه که مس یا زرند
نکوسیرتی بی تکلف برونبه از پارسایی خراب اندرون
نگویم تواند رسیدن به دوستدر این ره جزآن کس که رویش دروست
چو روی پرستیدنت در خداستاگر جبرئیلت نبیند رواست
خور و خواب تنها طریق دد استبرین بودن آیین نابخرد است
بر آنان که شد سرّ حق آشکارنکردند باطل برو اختیار
تو خود را از آن در چه انداختیکه چه را ز ره باز نشناختی
تنور شکم دمبدم تافتنمصیبت بود روزِ نایافتن
خبر ده به درویشِ سلطان پرستکه سلطان ز درویش مسکینتر است
گدا را کند یک درم سیم سیرفریدون به ملکِ عجم نیم سیر
اگر پای در دامن آری چو کوهسرت ز آسمان بگذرد در شکوه
ترا خاموشی ای خداوند هوشوقار است و نااهل را پرده پوش
و له ایضاً فی الحکمة
بد اندر حق مردم نیک و بدمگو ای خردمند صاحب خرد
که بدمرد را خصم خود میکنیوگر نیکمرد است بد میکنی
کسی پیشِ من در جهان عاقل استکه مشغول خود وز جهان غافل است
نشاید هوس باختن با گلیکه هر بامدادش بود بلبلی
محقق همان بیند اندر اِبِلکه در خوبرویان چین و چگل
کس از دست طعن زبانها نرستاگر خودنمای است وگر حق پرست
چو راضی شد از بنده یزدان پاکگر اینان نباشند راضی چه باک
بداندیش خلق از حق آگاه نیستز غوغای خلقش به حق راه نیست
از آن ره به جایی نیاوردهاندکه اول قدم ره غلط کردهاند
دو کس برحدیثی گمارند گوشیکی اهرمن خوی و دیگر سروش
یکی پند گیرد یکی ناپسندنپردازد از حرف گیری به پند
که یارد به کنج سلامت نشستکه پیغمبر از خبث مردم نرست
خدا را که بی مثل و یار است و جفتهمانا شنیدی که ترسا چه گفت
صفایی به دست آور ای بی تمیزکه ننماید آیینهٔ تیره چیز
تو قایم به خود نیستی یک قدمز غیبت مدد میرسد دمبدم
رهِ راست باید نه بالایِ راستکه کافر هم از رویِ صورت چو ماست
نداند کسی قدر روزِ خوشیمگر روزی افتد به سختی کشی
مکن ناله از بینوایی بسیچو بینی ز خود بینواتر کسی
یکی را که در بند بینی مخندمبادا که ناگه درافتی به بند
و له رحمة اللّه علیه فی المعارف
الا ای که عمرت به هفتاد رفتمگر خفته بودی که بر باد رفت
همه برگ بودن همی ساختیبه تدبیر رفتن نپرداختی
چو پنجاه سالت برون شد ز دستغنیمت شمر چند روزی که هست
نگو گفت لقمان که نازیستنبه از سالها در خطا زیستن
تفرج کنان در هوا و هوسگذشتیم بر خاکِ بسیار کس
کسانی که از ما به غیب اندرندبیایند و بر خاک ما بگذرند
غنیمت شمر این گرامی نفسکه بی مرغ قیمت ندارد قفس
پی نیکمردان بباید شتافتکه هرکه این سعادت طلب کرد یافت
شراب از پی سرخ رویی خورندوز آن عاقبت زردرویی برند
به مردان راهت که راهی بدهاز این دشمنانم پناهی بده
به حقت که چشمم ز باطل بدوزبه نورت که فردا به نارم مسوز
ز جرمم در این مملکت جاه نیستولیکن به ملکِ دگر راه نیست
چه برخیزد از دست تدبیر ماهمین نکته بس عذر تقصیر ما