وهُوَ شیخ محمد بن المؤید بن ابی بکر بن حسن بن محمد بن حموه. از اکابر مشایخ و از اصحاب شیخ نجم الدین کبری است. صاحب کرامات و مقامات و به فارسی و تازی او را خیالات و رسالات است. گویند وقتی مدت سیزده روز روح از بدن وی منسلخ شده بود و وی به مانند قالبی بی جان افتاده بود. پس از مدت مذکور به خویش باز آمده. سوگند خورد که از این کیفیت خبری ندارم. غرض، فرید زمان و وحید دوران بوده. کتاب سجنجل الارواح و محبوب الاولیا از تصانیف آن جناب است. وفاتش در روز عید اضحی در سنهٔ ۶۰۵ و این رباعیات از افکار ابکار اوست:
رباعیات
میدان به یقین که هم بد و خیر از اوستدر کوی قدر شر هم ازو خیر از اوست
شور و شغب مسجد و میخانه ازوو آشوب و فغان و فتنهٔ دیر ازوست
٭٭٭
آنم که جهان چو حقه در مشت من استوین قوّت حق ز قوّت پشت من است
کونین و مکان و هرچه در عالم هستدر قبضهٔ قدرت دو انگشت من است
٭٭٭
دل وقت سماع ره به دیدار بردجان ره به سراپردهٔ اسرار برد
این نغمه چو مرکبی است مر روح ترابردارد و خوش به عالم یار برد
٭٭٭
یک نقطه الف گشت و الف جمله حروفدر هر حرفی الف به اسمی موصوف
چون نقطه تمام گشت و آمد به سخنظرفیست الف، نقطه در او چون مظروف
٭٭٭
هفتاد و دو ملتند بر یک سر حرففی الجمله کسی نه که گشاید در حرف
من نقطهٔ حرف بر سر حرف زدمبگشاد در حرف و شدم بر سر حرف
٭٭٭
گر با غم عشق سازگار آید دلبر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشقور عشق نباشد به چه کار آید دل
٭٭٭
در دل ز فراق خستگیها دارمدر کار ز چرخ بستگیها دارم
با این همه غم تو نیز پیمان وفامشکن که جز این شکستگیها دارم
٭٭٭
حق جان جهان است و جهان جمله بدنافلاک و لطایف و حواس آمد تن
افلاک و عناصر و موالید اعضاتوحید همین است و دگرها همه فن
٭٭٭
خورشید حق است و هر دو عالم سایهآن سایه که نور باشد آن را مایه
افتاده ز پای ما و او بر سر ماما غایب ازو و او به ما همسایه
٭٭٭
گر عین خدا به خویش مقرون بینیدر کل جهان خدای بی چون بینی
چون کل جهان آینهٔ کل خداستدر کل جهان غیر خدا چون بینی
٭٭٭
یا رَاحةَ بَهْجَتی وَنورَ بَصَریاِستَیْقَظَ قَلْبی بِکَ وَقْتَ سَحَری
ناجَیْتُ ضَمیرَ خاطِری یا قَمَرِیإِنِّی َأَنافِیْکَ وَأَنْتَ لی فی نَظَری